طاير محبوس
شاخ اميد ميوهء افسوس مىدهد * مهر و وفا نتيجهء معكوس مىدهد
خورشيد عشق خانه دل را دهد صفا * آنسان كه شمع جلوه به فانوس مىدهد
قاصد پيام دوست به من آورد ز لطف ؟ * يا شاخ گل به طاير محبوس مىدهد
ديگر هواى كوى جنان نيست در سرش * پايى كه آستان تو را بوس مىدهد
انصاف بين ز غارت گلچين سزا چه ديد * بلبل كه پاس دامن ناموس مىدهد
اى دل ز قرب نفس ستمكاره زينهار * كاين جغد شوم جلوهء طاوس مىدهد
« پرتو » شود ز عالم معقول بىنصيب * آنكس كه دل به عالم محسوس مىدهد
دل سركش
در دام آرزوها تا كى اسيرى اى دل * آتش زدى به جانم آتش بگيرى اى دل
صد غم فتد به جانت از پاى در نيفتى * در گيرودار دوران الحق دليرى اى دل
آهوى بيشهء عشق ره بر پلنگ گيرد * گردى زبون چو روباه گر اينكه شيرى اى دل
تا چند ، گنگ و خاموش بازيچهء هوسها * زندان نفس بشكن سر كن صفيرى اى دل
بايد بسوزى اى دل چون ناتوانى اى جان * بايد به غم بسازى چون ناگزيرى اى دل
ويرانى و چپاول مىكن هرآنچه خوانى * در كشور وجودم امروز اميرى اى دل
بشنو كلام « پرتو » كن ترك آرزوها * ترسم به نامرادى آخر بميرى اى دل
باران
از خويش مىگريزم در اين ديار باران * دلتنگ روزگارم ، بر من ببار باران
بغض گلوى ما را بارى تو ترجمان باش * اى بىشكيب باران ، اى بىقرار باران
در هقهق شبانه مانَد به عاشقى مست * نجواى ناودانها در رهگذار باران
بر برق كوه بشكن ميناى همّتت را * خشكيد چشم چشمه ، از انتظار باران
از آن غزال زخمى برگير خستگى را * با كاسههاى سنگآب ، در كوهسار باران
با خنجر زلالت ، بشكاف پردهها را * اسب و سوار گم شد در اين غبار باران
خوش زان كه دل بريدن از خويش و با تو بودن * تا رود پاى بىجان تا آبشار باران
دلتنگ روزگارم اى غمگسار « پرتو » * با من ترانه سر كن در اين ديار باران