شدم بيگانه از عقل آشنايان در تفكّر هم * كه ناگه شعلهاى زد بر تن و جان عشق بىپروا
گذشت از عمر يكچندى به غمگينى و خرسندى * پس از يك اربعين شد طوطى طبعم سخنآرا
چو يكرو شيشهء دل شد ، بلى آيينه مىگردد * نمايد عكس روى هركسى را زشت يا زيبا
به « پرتو » تافت تا شمس حقيقت ذرّهاى زان دم * زبان صامت دل گشت بر حمد و ثنا گويا
نمونههاى زير از نظم اوست :
طالب ديدار
يارى بجويم از خدا بر خويش تا يارش كنم * صبر و تحمّل روز و شب بر جور و آزارش كنم
بيمار نبود بهر من در گلشن رخسار او * جان را بلاگردان آن چشمان بيمارش كنم
كوته نمايم قصّه را در نزد زلف سركشش * صد جسم و صد جان مىدهم قربان يك تارش كنم
گر جزءجزء عضو من از هم جدا سازد چو نى * داغى سر داغم نهد حاشا كه انكارش كنم
آبستن از فضل و هنر ليكن چو مريم باكره * آويز گوش ، عيسىصفت دُرهاى گفتارش كنم
غافل ز آزارم شود يكلحظه آگاهش كنم * تا بيشتر از پيشتر بر جور وادارش كنم
او زهره و من مشترى در آسمان شاعرى * كالاى صبر آوردهام ، شايد خريدارش كنم
زجرم دهد ، نازش كنم ، تا سوى خود بازش كشم * « پرتو » ز تمكين اينچنين طالب به ديدارش كنم