بينديش اى خردمند توانگر * به حال زار تيرهروزگاران
به رنگ زرد رخسار يتيمان * به چشم اشگبار سوگواران
چو با ناز و نعم ، باشى هماغوش * مشو هرگز دمى غافل ز ياران
نشان مردمى در نوعخواهيست * كه خودخواهى نشانى از تباهيست
قطعه
صبحدم از خانه چون به عادت مألوف * از پى كارى برون شدم به تكاپو
در وسط راه ، ناگهم نظر افتاد * بر رخ زيباى يك نگار پرىرو
بود به صورت چو ماه چارده ، ليكن * سيرت زشتش عيان چو ابر دژمخو
ناوك مژگان وى چو لشكر نادر * گرد دو چشمان مست او ، زده اردو
ناخن خونين او ، چو پنجهء چنگيز * خلق شررزاى او ، چو خوى هلاكو
ابروى او ، چون كمان رستم دستان * گرد دو چشمان مست وى زده اردو
با همهء دلبرى ، روان به خيابان * مردى فرتوت و ناتوان ز پى او
رخت و لباسش بسى دريده و ژنده * بود مر او را به دوش ، چندين جارو
لب به سخن چون گشود مرد نگونبخت * از سخنش ، راست گشت بر تن من مو
گفت به خانم كه طفل بنده مريض است * نيست مرا پول بهر دكتر و دارو
يا بخر اين چند جارو از من مسكين * يا بده پولى مرا ، به قدر تكافو
خانم تيرهدرون ، ز خشم برآشفت * گفت به دو : گمشو ، اى مزخرف ريشو !
خواست تضرّع كند ، دوباره به دو گفت : * از نظرم دور شو ، پدرسگ پررو !
گشت اميدش به دل به يأس و ، روان شد * با دل غمگين بهسوى خانهء خود ، او
چونكه به منزل رسيد ، ديد همان دم * آمد بيرون ز خانه بانگ هياهو
رو بهسوى آسمان نمود و به سر كوفت * بانگ برآورد : كاى خدا پسرم كو ؟ !