عمر ما بگذشت دايم جمله اندر رنج و درد * جهل و نادانى به ما هرآنچه مىبايست كرد
وصف حال ما سروده « سعدى » آن آزادمرد : * نوك مژگانم به سرخى بر بياض روى زرد
قصّهء دل مىنويسد ، حاجت گفتار نيست * خواستم تا رو به دانشمند هشيار آورم
از براى پند و وعظ وى ، خريدار آورم * گفت چون نقد سخن با فقر بازار آورم
بارها ، روى از پريشانى به ديوار آورم * ور غم دل با كسى گويم ، به از ديوار نيست
در نبرد زندگى ، فرض است دايم جنبوجوش * گنج مىخواهى اگر ، در راه تحصيلش بكوش
از افق در بامدادان اين ندا آمد به گوش : * احتمال نيش خوردن واجب است از بهر نوش
حمل كوه بيستون بر ياد شيرين ، بار نيست
بهار
سحرگاهان نواى عشق برخاست * ز اعماق دل امّيدواران
جهان را زندگى بخشيد از نو * نسيم بامداد نوبهاران
ز آهنگ نشاطانگيز بلبل * ز بانگ كبك و مرغ كوهساران
ز بوى عنبرافشان رياحين * ز موسيقى و رقص آبشاران
طبيعت راست بزمى بس دلانگيز * در اين فرخنده فصل نوبهاران
در اين جشنى كه از ايّام ديرين * بهجا مانده به رسم يادگاران
در اين فرخنده نوروزى كه بستان * زند خنده به روى گلعذاران
در اين شبهاى پرشورى كه تا صبح * نخسبد ديدهء شبزندهداران
در اين ايّام عيش و نوش و شادى * كه پابرجاست بزم مىگساران
چو بگشايى نظر هر سو ببينى * مصيبتديدگانى هم ، هزاران