تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
روز و شب از اندرون اين ستم‌انگيز * ضجّهء مرگ آيد و سرود غم‌آگين خون خورد اين اژدها و باك ندارد * از شرر شهر سوز ناله و نفرين گاه دلى را به چنگ بگسلد از پى * گاه سرى را به مشت بشكند از كين گاه ز اشكى كه چكه‌چكه گرفته‌ست * جام شراب آورد به سفرهء رنگين اى ز فزودن به رنج سير نگشته * قلب شكستن به درد تا كى و چندين اينكه به زنجير ظلم پشت شكستى * پشتهء بىجان نبود و تودهء رويين غنچه‌اى از شاخسار هستى ما بود * ذرّه‌اى از آفتاب دورهء ديرين آخر اگر زندگىست مايهء شادى * زهر مينگيز بيش در دل غمگين گاه نيامد كه از زمين به در آرند * ريشهء اين داغگاه كهنهء چركين قفل نگهدار ظلم گفت كه زندان * پنجهء داد است و پشتوان قوانين زان كه به گفتار او به بند نيفتد * جز گنه‌انگيز و دزدخيم و تبه‌دين گوى ز چشمان خويش پرده بگيرد * تا ز پس تيرگى شكوفهء زرين چهره نمايد كه كيست خفته به زنجير * نغمه سرايد كه كيست بند به بالين كيست در اين خانه ؟ رادمرد دلاور * زاده‌اى از زادگان بابك و افشين يا به سخن‌گسترى يگانه چو مسعود * يا به نبرد آورى فسانه چو آذين خسرو به روز ، يا مصدّق پيروز * فرّخى شير ، يا ارانى شاهين جمله پيام‌آوران شادى فردا * جمله به خاك افكنان بخت سلاطين بس‌كه درخشنده شيد خفته به زنجير * گوشهء زندان شده‌ست آذر برزين ما به همين بارگاه ديده بساييم * مزگت ما ايدر است اينت به آيين بام كه از خواب پاك ديده گشودى * از قلمستان باغ دسته‌گلى چين توده‌اى از برگهاى سبز دل‌انگيز * شاخه‌اى از غنچه‌هاى لاله و نسرين هان به كف باد بامداد سپارش * تا چو نشانى ز مهرورزى و تحسين هديهء ما را بدان ديار فرستد * مرهمى آرا فراشكنجهء دوشين اى كه به زنجير ظلم تنگ نشستى * هر سحر از ما تو راست در دهن آمين يا به روان‌خواه خويش نزد تو آييم * يا بكنيم از ميانه اين در و پرچين