روز و شب از اندرون اين ستمانگيز * ضجّهء مرگ آيد و سرود غمآگين
خون خورد اين اژدها و باك ندارد * از شرر شهر سوز ناله و نفرين
گاه دلى را به چنگ بگسلد از پى * گاه سرى را به مشت بشكند از كين
گاه ز اشكى كه چكهچكه گرفتهست * جام شراب آورد به سفرهء رنگين
اى ز فزودن به رنج سير نگشته * قلب شكستن به درد تا كى و چندين
اينكه به زنجير ظلم پشت شكستى * پشتهء بىجان نبود و تودهء رويين
غنچهاى از شاخسار هستى ما بود * ذرّهاى از آفتاب دورهء ديرين
آخر اگر زندگىست مايهء شادى * زهر مينگيز بيش در دل غمگين
گاه نيامد كه از زمين به در آرند * ريشهء اين داغگاه كهنهء چركين
قفل نگهدار ظلم گفت كه زندان * پنجهء داد است و پشتوان قوانين
زان كه به گفتار او به بند نيفتد * جز گنهانگيز و دزدخيم و تبهدين
گوى ز چشمان خويش پرده بگيرد * تا ز پس تيرگى شكوفهء زرين
چهره نمايد كه كيست خفته به زنجير * نغمه سرايد كه كيست بند به بالين
كيست در اين خانه ؟ رادمرد دلاور * زادهاى از زادگان بابك و افشين
يا به سخنگسترى يگانه چو مسعود * يا به نبرد آورى فسانه چو آذين
خسرو به روز ، يا مصدّق پيروز * فرّخى شير ، يا ارانى شاهين
جمله پيامآوران شادى فردا * جمله به خاك افكنان بخت سلاطين
بسكه درخشنده شيد خفته به زنجير * گوشهء زندان شدهست آذر برزين
ما به همين بارگاه ديده بساييم * مزگت ما ايدر است اينت به آيين
بام كه از خواب پاك ديده گشودى * از قلمستان باغ دستهگلى چين
تودهاى از برگهاى سبز دلانگيز * شاخهاى از غنچههاى لاله و نسرين
هان به كف باد بامداد سپارش * تا چو نشانى ز مهرورزى و تحسين
هديهء ما را بدان ديار فرستد * مرهمى آرا فراشكنجهء دوشين
اى كه به زنجير ظلم تنگ نشستى * هر سحر از ما تو راست در دهن آمين
يا به روانخواه خويش نزد تو آييم * يا بكنيم از ميانه اين در و پرچين
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 836
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٣٦