گرفتم اينكه من و تو به صبر خو كرديم * چنين عذاب ، بدين كودكان روا نبود
مگو خداى چنين خواسته معاذ اللّه * كه فقر و مسكنت بنده از خدا نبود
اگر كه عهدهء اين كار ما به دست قضاست * چنين رويه پسنديده از قضا نبود
و گر به دست حكومت بود چنين اوضاع * به فكر چارهء بيچارگان چرا نبود
جواب داد ، به زن شوى كاندر اين كشور * براى درد من و مثل من دوا نبود
عدالتى كه از آن اجتماع بهره برد * به قدر يك سر سوزن ميان ما نبود
بلاى جان من و تو درستى است و عفاف * در اين ديار از اين سختتر بلا نبود
در اين متاع كه در كلبهء محقّر ماست * درون هيچيك از كاخ اغنيا نبود
بهشت بىهنران است شهر ما ، آرى * كه غير قلب و دغل اندر آن روا نبود
براى هركه فضيلت بود ثمر نبود * براى هركه خيانت كند جزا نبود
زبان دوست
روزگارى شد كه از كوى تو مهجوريم ما * با ملامت همنشين ، وز عافيت دوريم ما
ديده پوشيديم و لب بستيم از هر نيك و بد * گرچه در بزم جهان سرمايهء شوريم ما
پيش چشم مرد روشندل در اين ظلمتسراى * پايهء خير و صلاح و آيت نوريم ما
ما سلامتبخش اين دوريم با طبع سليم * گرچه در ظاهر به چشم خلق رنجوريم ما
اندر اين غمخانهء گيتى ز فيض عشق دوست * با همه افسرده حالى شاد و مسروريم ما
آفتاب عالمآراييم و بهر مصلحت * در سحاب انزوا يكچند مستوريم ما
خوى خودبينى گر از روى هوا باشد خطاست * با حقيقت همعنان گرديده مغروريم ما
بندهء طبع گهرزايم كه از انفاس او * همچو گل در انفس و آفاق مشهوريم ما
هرچه گفتم از زبان دوست گفتم « پارسا » * نيست جاى خردهگيرى زان كه معذوريم ما
او
ديدم زنى ، به راه كه از رسم و راه او * معلوم بود حال پريش و تباه او
آن رنگ زعفرانى و آن چين ابروان * گفتى ز دست كوته و بخت سياه او
عريانى و گرسنگى و تيرهروزىاش * بر فقر و پاكدامنى او گواه او
در دست داشت دست دو معصوم خردسال * كافكنده بود دست قضا در پناه او