شكوفه
شكوفه ديدم و ياد جمال او كردم * شكفت خاطر من تا خيال او كردم
هرآن لطيفه كه گفتم ز لطف و نزهت گل * چو نيك درنگرى وصف حال او كردم
فضاى تيرهء طبعم چو روز روشن شد * به دل چو ياد ز شام وصال او كردم
ز شوق ، قامت سرو چمن به رقص آمد * سخن چو از قد با اعتدال او كردم
به لاله و گل و سنبل ، نه رنگ ماند و نه بوى * چو من حديث رخ و زلف و خال او كردم
هوا خوش است و چمن دلكش است و يار به كام * بيار باده كه حالى مجال او كردم
ز قيل و قال جهان فارغم ز دولت عشق * كه عمر صرف به قيل و مقال او كردم
حكايت خويش
به توبه جام شكستم به جاى توبت خويش * بلى شكسته شود هركسى به نوبت خويش
به نوبت است چو دور زمان و كار جهان * به هوش باش و غنيمت شمار فرصت خويش
ز نوك كلك قضا كس خط امان نگرفت * مباش غرّه بدين چند روز دولت خويش
غلام همّت اهل دلم كه در همه حال * نياورند ز دل بر زبان حكايت خويش
فغان ز زشتى كردار اين بدانديشان * كه رنج مىطلبند از براى راحت خويش
هزار خون جگر خورد « پارسا » و خوش است * كه سرخ داشت به سيلى هميشه صورت خويش
ياد شاعر
مه ديدم و از روى توام ياد آمد * گل گفتم و از بوى توام ياد آمد
واعظ سخن از بهشت و كوثر مىگفت * بشنيدم و از كوى توام ياد آمد