خندهء شاعر
به جاى گريه به كار زمانه مىخندم * ز سوز آتش دل چون زبانه مىخندم
به نامرادى من ، خنده زد زمانه و من * بدانكه خواست مراد از زمانه مىخندم
چو غنچه خون جگر مىخورد اگرچه دلم * چو گل به روى تو اى نازدانه مىخندم
به نوشخند نكويان و نيشخند جهان * چو جام باده ، من اندر ميانه مىخندم
بدين فسانه كه نامش بود دوروزهء عمر * كنون كه پير شدم كودكانه مىخندم
تو از خرابى اين آشيانه نالى و من * ز بىثباتى هر آشيانه مىخندم
نشان روشنى جان پارسايان بين * كه چون سپيده من از اين نشانه مىخندم
افسانهء ما
به نغمه عارف و عاميست از ترانهء ما * زبانزد همه گيتى بود فسانهء ما
سر نياز نيارم به دهر و هرچه در اوست * كه برتر از دوجهان است نازدانهء ما
جهان حقير متاعيست پيش چشم و دلم * كه هست گوهر مقصود در خزانهء ما
مگر به سايهء عشق از گزند چرخ رهى * كه ايمنى نتوان يافت در زمانهء ما
بيار باده كه دور زمانه خواهد داد * به باد تفرقه نام تو و نشانهء ما
به صدهزار دعا يك اثر نمىبينم * مگر كه اهل دلى نيست در ميانهء ما
ز بسكه سنگ حوادث رسيد از چپ و راست * ز سقف و پايه فروريخت آشيانهء ما
آز و نياز
آز و نياز دشمن جانند مرد را * بل دشمنى بتر ز نياز و ز آز نيست
خواهى كه بىنياز شوى ترك آز كن * آن را كه خوى آز نباشد نياز نيست
ستمكش و ستمگر
مهل تا ستمگر شود چيرهدست * كه دست ستم را ببايد شكست
هرآنكس كه با او ستم خو كند * چو نيكو ببينى ستم او كند
نبودى ستمكش اگر در جهان * نبود از ستمكار نام و نشان