غزال رميده
تا چه شد كز من نيارد بر زبان دلدار نامى * نه فرستد نامهاى ديگر نه فرمايد پيامى
ياد باد آن روزها كز آن لب شيرين عبارت * گه عطاى بوسهاى كردى و گه گفتى كلامى
آفتابا روى لطف از من مپوشان زان كه دارم * خاطرى مشغول با ياد تو در هر صبح و شامى
آتش عشق تو در دل شعلهء شوق تو در سر * ميان اين دو آتش مىپرم سوداى خامى
من نه آن باشم كه دل برگيرم از عشقت ز جورى * دل نه آن مرغيست كز سنگى فراخيزد ز بامى
هرچه جز عشق است از خاطر به يكسو نه كه بىشك * رشتهء هر آرزو در راه سالك هست دامى
هر دو سرمست غروريم اندر اين بازار هستى * من به عشق بىزوالى ، او به حسن بىدوامى
نى خطا گفتم كه عشق از حسن زايد ور نه ما را * بىوجود او كجا ديگر نشانى هست و نامى
تا رميد از من غزال من فزون شد عشقم ، آرى * « پارسا » صيّاد را لطفى ندارد صيد رامى
بهشت بىهنران
به شوى خويش ، زنى گفت كز چه در همه عمر * ز خوان دهر بجز غم نصيب ما نبود
همه به برگ و نوايى رسيدهاند و تو را * بجز من و دوسه تن طفل بينوا نبود
تو را ز زحمت كار و مرا ز گرسنگى * دگر توان به تن و قوّتى به پا نبود
شبى به روز نياوردهايم در هر حال * كه جاى عيش در اين غمسرا عزا نبود
به غير گردهء نانى كه گاه ، آن هم نيست * به خوان و خانه دگر خوردنى تو را نبود
و گر كه صاحب اين كلبه عذر ما خواهد * براى مسكن اين عده هيچ جا نبود