هان خروشى و سرودى كه ز فريادش آن * خفته برخيزد و بر دوش كشد جنگافزار
هان به پا خيز كه شبگير ز دروازهء شهر * تيغ در مشت برون رفت همى پرچمدار
باش كز پشت بدى مهرهء بودن بكشيم * خيز كز لشكر خونخوار برآريم دمار
به اميدى كه دل مردهء ما زنده به دوست * بر سر شهر خموشى گل آتش مىبار
مرد آزاده گر امروز گرفتار بلاست * آشكار است كه فردا نبود اينسان خوار
داستانيست كه آزادهدلان مىخوانند * « هم بدين شهر بسازيم ز ويران گلزار »
سرود آبشار
كنون رامشگر شادى بهسوى كوهسار آيد * ز چنگ نغمه پردازش نواى نوبهار آيد
ميان سبزهها عاشق به ديدار نگار آيد * نگار نازنين با تاج گل در مرغزار آيد
به خوشبختى زمان بوسه و گشتوگذار آيد * دل هر جفت خوشدل خوشدلى را خواستار آيد
ز كوهستان به دشتستان سرود آبشار آيد * ز هرجا نغمهء چنگ و نى و تار و سهتار آيد
چنين در سايهء آسودگى صد گل به بار آيد * زمانه نغمهخوان گردد كه ما را گل به كار آيد
چو زندان ستم بشكست و ديوارش فرود آمد * تو را بىگفتگو گاه مى و بزم و سرود آمد
نغمهء زندان
زير بلند آسمان بىدر و پرچين * اينهمه پرچين ز چيست آهن سنگين ؟
كومهاى اينگونه تنگ بهر چه كردند ؟ * نيزه به ديوارهاش از چه شد آذين ؟
قفل بدين خانه جاودانه چه بستند ؟ * چيست به هر گوشه دستگاه عقابين ؟
آه كه از ديرباز مانده در اين دير * پيكرهء ترسناك پنجهء خونين
بارهء زندان چو دردخانه دوزخ * پاى به بستان ز دست و خشم پروين