چو ماهيان گرفتار تنگناى عبور * زمانه راه گريز من خراب گرفت
به ياد شب همهشب آن زمان كه مىگفتى * هوا ز شادى ما نكهت گلاب گرفت
هلا ز بركهء چشمت زلال شب جارى * ستاره در غم من سوخت آفتاب گرفت
من و دو دست تهى غمگنانه مىشكنم * طبيب عشق تو با ما سر عتاب گرفت
غزال وحشى شعرم كجا رميدى ؟ هاى * بيا كه آتش دل دامن شباب گرفت
صلا نمىزنم شوق زندگى اى دوست * كه سوك كوچ تو جان را به التهاب گرفت
در بساط جلوهء گلها
ياد ايّامى كه باهم روزگارى داشتيم * با همه آن بىقراريها قرارى داشتيم
دلبريهاى بنفشه بود و شرم ناز او * در بساط جلوهء گلها بهارى داشتيم
شب به دامان سحر مىريخت عطر آرزو * وه ! چه شيرين لحظهها از انتظارى داشتيم
غم اگر هم بود رام بخت خندان بود و ما * در ميان گلعذاران غمگسارى داشتيم
خندهء سبز علف بود و ترنّمهاى رود * دختر مهتاب را هم در كنارى داشتيم
جنگل از بوى خوش باران هواى تازه داشت * سرخوشيها از نسيم خوشگوارى داشتيم
آه ! آمد زمهرير و خنده از لبها ربود * كى به باور اينچنين بىبوك و بارى داشتيم
همچو پهناى كلام مهربانيها شكست * عهد ايّامى كه ما هم روزگارى داشتيم
در فراموشى تنهايى و شب
در گذرگاه هماغوشى گلگشت و چمن * پاى پرچين بهاران در باغ
زندگانى جاريست * دختر ماه به نرمى نسيم
نور در دامن شب مىپاشد * كاكلى بار دگر
با پررنگينش * از سفر برگشته است