بزم صفا
ساقى تو چه دانى كه چها مىكند امشب * زين باده كه در ساغر ما مىكند امشب
بگذشته مرا كار ز پيمانه و ساغر * يكسر خم و خمخانه عطا مىكند امشب
بىجام دهد باده و بىباده كند مست * زينگونه بسى معجزهها مىكند امشب
دريازدگانيم و به درياشدگانيم * با ما كه در اين بحر شنا مىكند امشب
از روى صفا ما ز دل و دين بگذشتيم * با ما كه در اين بزم ، صفا مىكند امشب
يا للعجب اين طرفه كه اسرار ، نهان شد * لب بسته ز گفتار و ادا مىكند امشب
تا همچو « پريشان » كندم بىخبر از خويش * ساقى تو چه دانى كه چها مىكند امشب
دست و دندان
در زحمتم ز دست زبان بريدهام * از دست اين زبان چه ستمها كشيدهام
وين چشم كور گشته بتر باشد از زبان * كآسيبها ز روزنهء چشم ديدهام
خواهى اگر ز درد دلم باخبر شوى * حال دلم بپرس ز رنگ پريدهام
ازبس نفاق ديدهام از اهل روزگار * سر زير بال برده به كنجى خزيدهام
زين دشمنان دوستنما خاطرم گرفت * ز هر نفاق بسكه از ايشان چشيدهام
ديگر نه دست مانده نه دندان براى من * ازبسكه پشت دست به دندان گزيدهام
زين پس به هيچكس ندهم دل ز هيچ باب * الّا به آنكه از همهاش برگزيدهام
ضرر نداشت
عمرى گذشت و يار ز حالم خبر نداشت * با آنكه پرسش از من بيدل ضرر نداشت
بگذاشت پا به چشمم و چون برق درگذشت * گويى ز سيل ديدهام اصلا خبر نداشت
آراستيم خانهء دل را براى دوست * با آنكه اين خرابه دگر بام و در نداشت
سر در رهش نهادم و زد پشت پا و رفت * در راه او كسى خبر از پا و سر نداشت
شد عمر من تمام و نيامد گه وصال * شام فراق وى مگر از پى سحر نداشت
ترسم رقيب شاد شود گر بگويمش * يار از غرور خود سرم از خاك برنداشت
ياد آن زمان كه گشت « پريشان » « بهار » و گفت * « در پايش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت »