تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦

بزم صفا

ساقى تو چه دانى كه چها مىكند امشب * زين باده كه در ساغر ما مىكند امشب بگذشته مرا كار ز پيمانه و ساغر * يكسر خم و خمخانه عطا مىكند امشب بىجام دهد باده و بىباده كند مست * زين‌گونه بسى معجزه‌ها مىكند امشب دريازدگانيم و به درياشدگانيم * با ما كه در اين بحر شنا مىكند امشب از روى صفا ما ز دل و دين بگذشتيم * با ما كه در اين بزم ، صفا مىكند امشب يا للعجب اين طرفه كه اسرار ، نهان شد * لب بسته ز گفتار و ادا مىكند امشب تا همچو « پريشان » كندم بىخبر از خويش * ساقى تو چه دانى كه چها مىكند امشب

دست و دندان

در زحمتم ز دست زبان بريده‌ام * از دست اين زبان چه ستمها كشيده‌ام وين چشم كور گشته بتر باشد از زبان * كآسيبها ز روزنهء چشم ديده‌ام خواهى اگر ز درد دلم باخبر شوى * حال دلم بپرس ز رنگ پريده‌ام ازبس نفاق ديده‌ام از اهل روزگار * سر زير بال برده به كنجى خزيده‌ام زين دشمنان دوست‌نما خاطرم گرفت * ز هر نفاق بس‌كه از ايشان چشيده‌ام ديگر نه دست مانده نه دندان براى من * ازبس‌كه پشت دست به دندان گزيده‌ام زين پس به هيچ‌كس ندهم دل ز هيچ باب * الّا به آنكه از همه‌اش برگزيده‌ام

ضرر نداشت

عمرى گذشت و يار ز حالم خبر نداشت * با آنكه پرسش از من بيدل ضرر نداشت بگذاشت پا به چشمم و چون برق درگذشت * گويى ز سيل ديده‌ام اصلا خبر نداشت آراستيم خانهء دل را براى دوست * با آنكه اين خرابه دگر بام و در نداشت سر در رهش نهادم و زد پشت پا و رفت * در راه او كسى خبر از پا و سر نداشت شد عمر من تمام و نيامد گه وصال * شام فراق وى مگر از پى سحر نداشت ترسم رقيب شاد شود گر بگويمش * يار از غرور خود سرم از خاك برنداشت ياد آن زمان كه گشت « پريشان » « بهار » و گفت * « در پايش اوفتادم و اصلا ثمر نداشت »