تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
گر آيدم ، شبى ز در آشتى به بر * بيگانه دل ز غير و برى ز آشنا شود بگذشت شصت سال ز عمرم ولى دريغ * كارى نكرده‌ام كه پسند خدا شود از حدّ و حصر بگذرد اندوه و خجلتم * از روى زشتكارىام ار پرده وا شود يا رب تفضّلى ، كه ز چنگال ديو نفس * اين روح بىثبات ضعيفم رها شود اى واى بر من ار كه براى رسيدگى * ميزان عدل در صف محشر به پا شود پرسند اگر ز طرز سلوكم به نوع خود * جانم ز شرم آب ز سر تا به پا شود در محضر عدالت حق ، نفس سر كشم * شرمنده از كشاكش روى و ريا شود هركس چو اعتماد « پريشان » شود ز شرم * شايد كه مورد نظر كبريا شود

دفتر تكوين

اين دفتر تكوين كه بود روز و شبش نام * چون كهنه كتابيست كه شيرازه ندارد بس مىگذرد روز و شب و سال و مه ، امّا * جز آنچه شنيدى خبرى تازه ندارد بس عطسه زند صبح و شود منقبض ايّام * چيزى بجز از عطسه و خميازه ندارد وين عرصهء پرولوله و غلغله و شور * آن كهنه‌رباطيست كه دروازه ندارد اين عمر كه با ذلت و غم مىگذرانيم * مانند درختيست كه يك تازه ندارد اى مرگ بيا گرچه از اين پيش يكى گفت * اين نكته كه زيبايىاش اندازه ندارد « شعر من و مرگ فقرا ننگ بزرگان * اين هر سه متاعيست كه آوازه ندارد »

اى مرگ ، امدادى

به تنگ آمد دلم زين زندگى ، اى مرگ ، امدادى * نفس در سينه شد محبوس غم اى ناله فريادى ز ضعف پيرى و دلگيرى و بىبار و بىبرگى * شدم از عمر خود بيزار اى بخت سيه دادى من از رنج و غم و اندوه بيزارم از اين هستى * فراموشم مكن اى مرگ بارى هم ز من يادى « پريشان » تر مخواه از اينكه هستم اى اجل بازآ * كه در تفريق و جمع دوستان استاده استادى