تا سحر مىدهدم دلدارى * نكند هيچ دريغ از يارى
بجز او نيست مرا محرم راز * مىنمايد ز من او رفع نياز
او جوانمرد و بسى محترم است * معدن مهر و وفا و كرم است
لقمه ، خود بر دهنم ، بگذارد * همچو طفلان ، تر و خشكم دارد
دو شب است او كه به من سر نزده * مرغ دولت به سرم پر نزده
ماندهام منتظر و چشمبهراه * خبرى نيست از آن دل آگاه
حضرت ، از نام و نشان كرد سؤال * پير را گشت دگرگون احوال
گفت : او نام خود افشا ننمود ، * پرده از راز وجودش نگشود
گرچه بىبهرهام از بينايى * تيره بينم ، فلك مينايى
ليك در آينهء روشن دل * آنچه دل خواست ببينم كامل
چشم سر گرچه نديده رخ او * چشم دل ديده رخ فرّخ او
مهر را تاب رخ ماهش نيست * ماه را راه به درگاهش نيست
مىنهادى به خرابه چو قدم * در و ديوار نمودى قد ، خم
ذرّه تا مهر بر آن مرد كريم * مىنمودى همه گويى تعظيم
از شعاع رخ آن آيت نور * مىزدى طعنه ، خرابه بر طور
چون دُرِ ذكر خدا او مىسفت * ما سِوى اللّه ، همه يا هو مىگفت
محرم راز دل من او بود * نغمهء ساز دل من ، او بود
شمع عمر من از او روشن بود * بر سرم سايهء مهرافكن ، بود
بود او مايهء آرام دلم ! * راستى زان همه لطفش خجلم !
اگر او مهر ، ز من برگيرد * اين دل خستهء من مىميرد
حسنين ، آه كشيدند ، ز دل * كه از او رشتهء الفت بگسل
ما هم از فرقت او پردرديم * كه ز دفنش همه برمىگرديم
فرق او تيغ جنايت بشكافت * او سوى مقصد و مقصود شتافت
او به ما گرچه پدر بود ، ولى * پدر جمله جهان بود على
پدر ما نه فقط رفت ز دست * كمر امّت اسلام شكست
اى دريغا كه يتيمان عرب * پدر خويش ز كف داد امشب
اى بس افتاده كه شد با غم جفت * وين دو شب با شكم گرسنه خفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 84
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٨٤