و اى بس ايتام و ارامل كه ز دوش * گشته شمع شب آنان خاموش
كس از ايشان نگرفتهست خبر * نزده هيچكسى ، حلقه به در ! !
و اى بسا مونس غم ، همدم آه * كاين دو شب بوده همه چشمبهراه
چون پرستار خود آن مرد شناخت * شمعسان در عرق شرم ، گداخت
كاى عجب ، پادشه مُلك وجود * وينهمه عاطفت و رأفت و جود
رهبر كل جهان هستى * وين چنين با فقرا همدستى !
حكمران همه ، مه تا ماهى * با چو من همدمى و همراهى
هستم از هستىِ خود شرمنده * با چه امّيد بمانم زنده
كه بگيرد پس از اين دست ز من * كه مرا لقمه گذارد به دهن
كه كشد دست نوازش به سرم * همچو طفلان ، كه كند خشك و ترم
اى خدا جان مرا هم بستان * كه مرا كار رسيدهست به جان
زنده مانم پس از او من به چهرو * اى خدا دست من و دامن او
گفت راز دل خود بر سر زد * مرغ روحش سوى مولا پر زد
نقد جان كرد نثار قدمش * چاك زد پيرهن جان ز غمش !
دامن دوست بياورد به دست * قطرهاى بود به دريا پيوست
جاه مولى على
چه گويم من از جاه مولا على * سليمان چو تصغير سلمان اوست
بود سهل برگشتن آفتاب * جهان سربهسر زير فرمان اوست
مه و مهر در پهنهء آسمان * تو گويى دو گويى به چوگان اوست
ز چهرش چه گويم كه باغ بهشت * يكى برگ سبزى ز بستان اوست
ز لطفش چه گويم سحاب كرم * نمى از يم فيض عمّان اوست
كرم بين كه از ذرّه تا آفتاب * كران تا كران بر سر خوان اوست
چه نسبت به خاك درش عرش را * درى را كه جبريل دربان اوست
على را بود ملك زير نگين * كه از كاه تا كهكشان زانِ اوست
على آن قوىپنجه شير خداست * كه عرش الهى نيستان اوست
نگر پايگاهش كه طاق فلك * يكى پلّه در پاى ايوان اوست