تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 85

مساهمون:

ص٨٥
و اى بس ايتام و ارامل كه ز دوش * گشته شمع شب آنان خاموش كس از ايشان نگرفته‌ست خبر * نزده هيچ‌كسى ، حلقه به در ! ! و اى بسا مونس غم ، همدم آه * كاين دو شب بوده همه چشم‌به‌راه چون پرستار خود آن مرد شناخت * شمع‌سان در عرق شرم ، گداخت كاى عجب ، پادشه مُلك وجود * وين‌همه عاطفت و رأفت و جود رهبر كل جهان هستى * وين چنين با فقرا همدستى ! حكمران همه ، مه تا ماهى * با چو من همدمى و همراهى هستم از هستىِ خود شرمنده * با چه امّيد بمانم زنده كه بگيرد پس از اين دست ز من * كه مرا لقمه گذارد به دهن كه كشد دست نوازش به سرم * همچو طفلان ، كه كند خشك و ترم اى خدا جان مرا هم بستان * كه مرا كار رسيده‌ست به جان زنده مانم پس از او من به چه‌رو * اى خدا دست من و دامن او گفت راز دل خود بر سر زد * مرغ روحش سوى مولا پر زد نقد جان كرد نثار قدمش * چاك زد پيرهن جان ز غمش ! دامن دوست بياورد به دست * قطره‌اى بود به دريا پيوست

جاه مولى على

چه گويم من از جاه مولا على * سليمان چو تصغير سلمان اوست بود سهل برگشتن آفتاب * جهان سربه‌سر زير فرمان اوست مه و مهر در پهنهء آسمان * تو گويى دو گويى به چوگان اوست ز چهرش چه گويم كه باغ بهشت * يكى برگ سبزى ز بستان اوست ز لطفش چه گويم سحاب كرم * نمى از يم فيض عمّان اوست كرم بين كه از ذرّه تا آفتاب * كران تا كران بر سر خوان اوست چه نسبت به خاك درش عرش را * درى را كه جبريل دربان اوست على را بود ملك زير نگين * كه از كاه تا كهكشان زانِ اوست على آن قوىپنجه شير خداست * كه عرش الهى نيستان اوست نگر پايگاهش كه طاق فلك * يكى پلّه در پاى ايوان اوست