زهى بازوانى كه بهرام و تير * يكى صيد ناچيز پيكان اوست
بنازم به آموزگارى كه خضر * نوآموز طفل دبستان اوست
زند خنده گر گل به طرف چمن * از آيينهء چهر خندان اوست
على قبلهء عشق دلها بود * بود گل اگر دل نه حيران اوست
على را سزد افسر انّما * كه تشريف حق جمله ارزان اوست
به وصفش چه جاى سخن گفتن است * در آنجا كه تنزيل در شأن اوست
جز اين در مديحش ندانم سخن * جهان جمله جسم و على جان اوست
ثناخوانىاش چون تواند بشر * كه خلّاق عالم ثناخوان اوست
ترازوى اعمال باشد على * ولاى على سنگ ميزان اوست
ميان حق و باطل و كفر و دين * مميّز دم تيغ برّان اوست
چه غم دارد از هول روزشمار * كه را دست همّت به دامان اوست
به غير على كيست مشگلگشا * كه در آستين دست يزدان اوست
به جانش قسم كيمياى مراد * كفى خاك كوى غلامان اوست
به دل هركه را مهر مولا عليست * مرا اين دلوجان به قربان اوست
منه دامن درد او را ز كف * چو در سر تو را شوق درمان اوست
نباشد به تن غير بار گران * اگر سر نه در راه سامان اوست
كند هركه لب تر ز خُمّ غدير * چو « آرنگ » مست و غزلخوان اوست
بخشش و جوانمردى على ( ع )
آن شنيدى كه هيچ مرد كريم * تيغ بخشد به دشمن اندر جنگ
بشنو از داستان اين بخشش * تا زدايد تو را ز خاطر زنگ
خصم مولا على چو در ميدان * عرصه از هر طرف بر او شد تنگ
خواهش تيغ جانستانش كرد * تا ز چنگش رهد بدين نيرنگ
بحر جود و كرم به جوش آمد * داد تيغش على بدون درنگ
شد دهان همه به حيرت باز * چون بديدند از او چنين آهنگ
گفت مولا به جمع لشگريان * ديد چون جمله واله و دلتنگ