تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
زهى بازوانى كه بهرام و تير * يكى صيد ناچيز پيكان اوست بنازم به آموزگارى كه خضر * نوآموز طفل دبستان اوست زند خنده گر گل به طرف چمن * از آيينهء چهر خندان اوست على قبلهء عشق دلها بود * بود گل اگر دل نه حيران اوست على را سزد افسر انّما * كه تشريف حق جمله ارزان اوست به وصفش چه جاى سخن گفتن است * در آنجا كه تنزيل در شأن اوست جز اين در مديحش ندانم سخن * جهان جمله جسم و على جان اوست ثناخوانىاش چون تواند بشر * كه خلّاق عالم ثناخوان اوست ترازوى اعمال باشد على * ولاى على سنگ ميزان اوست ميان حق و باطل و كفر و دين * مميّز دم تيغ برّان اوست چه غم دارد از هول روزشمار * كه را دست همّت به دامان اوست به غير على كيست مشگل‌گشا * كه در آستين دست يزدان اوست به جانش قسم كيمياى مراد * كفى خاك كوى غلامان اوست به دل هركه را مهر مولا عليست * مرا اين دل‌وجان به قربان اوست منه دامن درد او را ز كف * چو در سر تو را شوق درمان اوست نباشد به تن غير بار گران * اگر سر نه در راه سامان اوست كند هركه لب تر ز خُمّ غدير * چو « آرنگ » مست و غزلخوان اوست

بخشش و جوانمردى على ( ع )

آن شنيدى كه هيچ مرد كريم * تيغ بخشد به دشمن اندر جنگ بشنو از داستان اين بخشش * تا زدايد تو را ز خاطر زنگ خصم مولا على چو در ميدان * عرصه از هر طرف بر او شد تنگ خواهش تيغ جان‌ستانش كرد * تا ز چنگش رهد بدين نيرنگ بحر جود و كرم به جوش آمد * داد تيغش على بدون درنگ شد دهان همه به حيرت باز * چون بديدند از او چنين آهنگ گفت مولا به جمع لشگريان * ديد چون جمله واله و دلتنگ