تكيده چهرهء خورشيد در ديار اميد * ز فتنهخيزى گرد سپاه تاريكى
دريغ و درد كه با كولهبارى از غم عمر * فتادهام به ستمزاى چاه تاريكى
قسم به نور ، چو خورشيد چهره بنمايد * نبخشم اين همه جرم و گناه تاريكى
صفاى پرطپش ماهتاب « 1 »
خداى عشق و غزلهاى ناب رفت از دست * از آسمان هنر آفتاب رفت از دست
ز باغ محفل ياران شبشكن افسوس * صفاى پرطپش ماهتاب رفت از دست
سخنفروز و غزلساز ، در بلوغ غرور * لبالب از تب شعر و كتاب رفت از دست
ستاره بود ، به شبزندهدارى رندان * شرارهاى شد و چونان شهاب رفت از دست
در اين حصار عقيم از جنين زمزمهها * پر از صلا و سرود آن جناب رفت از دست
« اسد » رفيعترين ارتفاع عاطفه بود * كه از كمانه شب چون عقاب رفت از دست
هامش
( 1 ) - اين غزل را در سوك شاعر ناكام ، شادروان اسد اللّه عاطفى سروده است .