چو غنچه پردهء دل را به خون كشى تا چند * تبسّمى بنما همزبان گلها باش
چو ذرّه محو تماشاى آفتابى چند * تو خود به جلوه درآ مهر عالمآرا باش
به چاه يوسف و بيژن فتادهاند وليك * ببين كه فرق كجا تا كجاست بينا باش
ز تيرهبختى ما وسمهاى بر ابرو زن * به ياد عاشق دلخسته باش و رسوا باش
بنوش بادهء بىغش چو « آذر » از سر صدق * مريد حلقهء ميخانهء تولّا باش
سراپردهء خيال
چيست انجام دل كباب شدن * اندكاندك در آتش آب شدن
وقف گلبانگ عاشقانهء ماست * گل به جوش آمدن گلاب شدن
كاش ناز تو ياد ما مىداد * مژه برهم زدن به خواب شدن
گفت پير مغان به مغبچهاى * رنجها مىبرد شراب شدن
چشم مست و خراب مىداند * گم شدن در تو و خراب شدن
غير از اين نيست بحر معنى را * كه گهى موج و گه حباب شدن
توسن عشق را به سر راندن * با غبار تو همركاب شدن
گاه چون غنچه خون دل خوردن * گاه در پردهء حجاب شدن
پرسوجويى ز عمر خود كردن * غرق در ماتم شباب شدن
در سراپردهء خيال نگر * « آذر » آوارهء سراب شدن
در رثاى اميرى فيروزكوهى
سلطاننشين سايهء ايوانى اى امير ! * مسند گزين شمع شبستانى اى امير
در كار عقل سلسله از پا گسستهاى * در كار عشق سلسلهجنبانى اى امير
آشفتهحال كدامين كرشمهاى * كاينسان به روزگار پريشانى اى امير
محو كهاى ؟ كه در پس زانوى خويشتن * سر بر نهاده ، سربهگريبانى اى امير
مفتون نقش خويشى و حيران روزگار * آيينهاى و آينهگردانى اى امير
با كاروان عشق به هرجا سفر كنى * شبگرد ، چون چراغ بيابانى اى امير
جز نغمهاى كه پردهء دل را به خون كشد * هرگز نشد كه ساز بگردانى اى امير
چون خوانمت به باغ كه تازهتر از گلى * چون گويمت كه لاله و ريحانى اى امير