قصّهء مهر و وفا « 1 »
تا از لب تو قصّهء مهر و وفا رود * از ما بجز حديث محبّت كجا رود
تا روشن است ديدهء صحرا ز داغ عشق * ليلى ز خاطر من مجنون چرا رود
اندر قفاى قافلهء حسنت ، اى حبيب * آهم جدا و سيل سرشكم جدا رود
اينسان كه چشم مست تو سرگرم ساحريست * افسانهاى روا نبود بر عصا رود
آنجا كه عشق خيمه و خرگه بپاكند * حشمت فروگذارد و سلطان گدا رود
غنچه ز شوق ديدن تو جامه مىدرد * بر طرف بوستان اگر اين ماجرا رود
چشمانتظار روى تو تا چشم گلشن است * آسان بود به سينه كه خار جفا رود
پيغام روحپرور حسن تو مىبرد * آيينهء تمامنما هركجا رود
تا نقشبند اين دل ديوانه حسن توست * يا رب كجا ز كعبهء دل اين صفا رود
خاكسترى بهجاست ز ما ، كو نسيم صبح * تا بوى دوست بر من بىدست و پا رود
تا با بلاى عشق چه بازى كند سپهر * زين دود غم كه ز آتش جانسوز ما رود
« آذر » اسير زلف گرهگير يار باش * شايد صبا بيايد و عقدهگشا رود
دلشكسته
خوشم به مجلس انسى كه ما و من نبود * اشارتى رود و حرفى از سخن نبود
فراق ، سخت نگردد به بلبل بيدل * به باغ حسن اگر صحبت زغن نبود
بدان كرشمه دهم جان كه كس خبر نشود * بدان عقيق دهم دل كه در يمن نبود
خداى را شب مخمورى است و صبح خمار * به دست لاله رخى گر مى كهن نبود
به زلف دوست كه امشب دل شكستهء من * شكستهتر شود ار دست در شكن نبود
به بوستان و چمن نوبت تماشا نيست * به دور لاله اگر دست ياسمن نبود
در آن نگين كه ز ما و من اعتبارى نيست * خيالوار بر او دست اهرمن نبود
بگفت « آذر » بيدل ز قول پير مغان * منوش باده اگر نام ، نام من نبود
هامش
( 1 ) - اين غزل را به اقتفاى غزل شيخ اجل سعدى سروده است :بسيار سالها به سر خاك ما رود * كاين چشمه آيد و باد صبا رود