گوهر نهفته
در نيام كام شد تيغ زبان ما نهفته * سر به زير بال كرد اين طوطى گويا نهفته
غنچهسان دارم به دل صد پرده خون امّا خموشم * راز من بگذارد از اين چشم خونپالا نهفته
كار گل آخر به رسوايى كشيد از خودنمايى * راز خون چون غنچه اى دل ، گوش دارى تا نهفته
گشته دريايى ز خون از غم دل دريادل من * قطره ديدستى كه در دل باشدش دريا نهفته ؟
رخ مپوش از من كه نتواند شدن با پردهپوشى * در نقاب لفظ روى شاهد معنا نهفته
تا كه آغازد سخن را با زبان غمره ، دارد * ترك مستت صد جهان معنى به يك ايما نهفته
همّتى اى مرغ جان تا بر شكافى بيضهء تن * چند مانى در صدف اى گوهر والانهفته
سيرت هركس بود از صورت حالش هويدا * بىسبب خواهند خلق اين معنى پيدا نهفته
از حقايق زاهد كوتاهبين آگه نباشد * راز دخت رز بود از ساغر و مينا نهفته
همچو مينا بىخبر از شور مستيهاست « آذر » * گرچه شيخ پاكدامن مىكشد صهبا نهفته
انديشهء واهى !
چو بينم در چمن پايان كار گل پريشانى * نهم چون غنچه سر بر دامن سردرگريبانى
در اين گلشن به امّيد چه خندد غنچهء دلتنگ * كه شبنم راست بيم از تهمت آلوده دامانى
به ياد تيرهروزيهاى خود با اشك دمسازم * به پيش روى زنگى مىكنم آيينهگردانى
به پاى اشكريزان گلاب آخر گل آگه شد * كه دارد هرزهخنديها ز پى اشك پشيمانى