اميد نيكروزى داشتن انديشهء واهيست * به ملكى كاهرمن بنشسته بر تخت سليمانى
پس از عمرى به راه دانشاندوزى به سر رفتن * همين دريافتم آخر كه عمرم شد به نادانى
نصيب افتاد گر سودى از اين آشفته بازارم * متاع بىنصيبى بوده و آشفته سامانى
به دريايى كه سر بر كوه سايد كوههء موجش * حباب باد بنيان را چه حاصل از گرانجانى
منم آن كشتى بشكستهء بىبادبان « آذر » * به كام فتنهء امواج اين درياى طوفانى
زندگى
تا بياسايد روان از هاىهوى زندگى * در خم چوگان مرگ اولىست گوى زندگى
هست كابوس بلا و فتنه و حرمان و غم * رو به هر سو آورى در چارسوى زندگى
تا گشايد ناخن تدبير ، بند از پاى جان * اى اجل دستى كه بندم در به روى زندگى
در خم هستى اگر خون نيست جاى مى چرا ؟ * مىچكد در جام دل خون از سبوى زندگى
خسته و سرگشته و محروم و ره گم كردهاند * تشنهكامان سراب آرزوى زندگى
صد هزاران پاى بر سنگ آمد و شد زان ميان * خضر تنها محرم راز مگوى زندگى !
خشك شد آخر ز تاب كينهورزيهاى ما * روزگارى بود اگر آبى به جوى زندگى
هست نقش سايهروشنهاى صبح و شام ما * غفلت و حسرت به لوح پشت و روى زندگى
دهر ظلمات و سكندر ما و آب خضر مرگ * جستن مرگ است ، آرى جستجوى زندگى
ما گرانجانيم ور نه نيست دنيا جز پلى * در سر راه سبكپويان كوى زندگى
زندگى احساس رنج و كاهش جان است اگر * چشم ما روشن در اين صورت به روى زندگى
نيست امروزى چو آدم شد برون از باغ خلد * در خم چوگان ننگ افتاد گوى زندگى
مىچكد آب حيات از كلك « آذر » تا شدهست * طبع افسونكار او ، افسانهگوى زندگى