ليك عقربگزيده با عقرب * بايدش داد التيام شفا
نيشخندى بزن به خندهء من * تا شود سوز سينهء تو دوا
* *
گفتمش خنده رفته از يادم * آنچه بر ياد مانده رنج و غم است
بر فلك تا به حشر ار خندى * بهر ترياق غم هنوز كم است
* *
گفت پندى دهم تو را بشنو * زندگانى بجز سرابى نيست
به يقين در تمام مدّت عمر * تشنه را جز فريب آبى نيست
* *
در كوير جهان ز سوز عطش * سوزى ار بر سراب بندى دل
از چرا بگذر و به چون پيوند * شود آسان به پيشت هر مشكل
* *
ديو غم با فرشتهء شادى * نگذارند سر به يك بالين
غم و شادى فراغ فكر تو است * تو ببايد گزين آن يا اين
* *
غم دنياى چند روزه مخور * كه نپايد تو را صباحى چند
شمع باش و به شام هجر و وصال * همچو او تا سحر بسوز و بخند
* *
ديدهاى آن دلى كه ز آتش عشق * گرم و روشن بود و گر نسزد
كز ره غفلت و هواى نفس * روى آن اخگر اشك تر ريزد
* *
به خيالت كه آتش هجران * سرد گردد ز وصل جانانه
شمع هم اندر اين خيال خام * ز آتش وصل سوخت پروانه
* *
چه تفاوت ميان هجر و وصال * پيش عشّاق پاكباز بود
لذّت عاشقان به سوختن است * هدف عشق سوز و ساز بود
* *