سيل حوادث
به سرشكى كه غم از ديده فروريخت مرا * گريه با طعنهء بيگانه درآويخت مرا
قاصد آه من از كوى تو برگشت سبك * رشتهء چاره ز پيغام تو بگسيخت مرا
رشكم آمد كه رقيب از پىات آرام نداشت * جنبش غير بهسوى تو برانگيخت مرا
عشق از آن روز كه زد رخنه به ويرانهء دل * با غم و محنت ايّام درآميخت مرا
خاك ره گشتم و بوسى نزدم بر قدمش * چرخ گويى كه به غربال ستم بيخت مرا
راه بربست به ما سيل حوادث « بخشى » * پايهء خانهء انديشه فروريخت مرا
مىدانم !
پيمان خود شكستى و مىدانم * با ديگران نشستى و مىدانم
پيوند ما كه بسته به مويى بود * يكباره برگسستى و مىدانم
دلدادهء تو هستم و مىدانى * دلدار غير ، هستى و مىدانم
قلب اميدوار مرا ، جانا * از خودسرى شكستى و مىدانم
در كار دلبرى و دلآزارى * چالاك و چيرهدستى و مىدانم
از آنچه را كه بر سرم آوردى * خواهان ناز شستى و مىدانم
جان را به ناز شست تو خواهم داد * زودم بكش كه مستى و مىدانم