تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
در جثهء ضعيف و تن لاغرش مبين * بحريست كش چنان تو گرانمايه گوهر است مويش كه همچو نافهءچين بود و پر ز چين * آن ز راه رنج تو بر چهرش اندر است رويش كه بُد به خوبى چون لالهء فرنگ * از رحمت شبان تو زرد و معصفر است ناگاه گر به پاى تو خارى خلد به راه * در ديدگان مادرت آن خار نشتر است فرض است اى پسر به تو احسان مادرت * اندر نبيست اين سخن و از پيمبر است جز مهربان خداى رحيمت به هر دو كون * مادر ز هركه مىنگرى مهربان‌تر است

بگذرد

گر از من آن نگار جفاكار بگذرد * آهم ز اوج گنبد دوّار بگذرد گلهاى بوستان مرادم ، بدل به خار * گردد چو از من آن گل بىخار بگذرد گر كاروان هند ز زلفش گذر كند * از مشك چين و نافهء تاتار بگذرد چشمم چو سيب غبغب و پستانش ديد خواست * كز سيب و از ترنج و به و نار بگذرد صرف‌نظر ز عشق رخش آرزوست ليك * دل چون ز چين طرّهء طرّار بگذرد صد شير ، صيد آهوى چشمان مست اوست * بهر شكار چون سوى كهسار بگذرد بستان و باغ را همه مشكين كند مشام * سرمست چون به جانب گلزار بگذرد گردد متاع جان و دل ارزان چو او به ناز * بهر فروش عشوه به بازار بگذرد اى دل عبث مخور غم گيتى كه روزگار * گر سرد و گرم و اندك و بسيار بگذرد شيرين و شور و تلخ و ترش درگذشتنيست * هم شهد و زهر و هم گل و هم خار بگذرد بنماى صبر ، پيشه تو در سخت و سست دهر * با صبر هرچه مشكل و دشوار بگذرد آسان و خوش به دوش بكش بار عمر را * كاين چار روز عمر به ناچار بگذرد « انصاريا » ! به گاهِ سحر باش منتظر * شايد كه بر تو ، گاه سحر ، يار بگذرد

هجر يار

دلم خون شد ز صبر هجر يار ، اى ناله تأثيرى * شدم مجنون ز عشق آن نگار ، اى عقل تدبيرى به‌سان بسملم اى محتسب ، خواهى اگر در خون * كشى ، از تركش مژگان خونريزش بكش تيرى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 403 | سيد محمد باقر برقعى