در جثهء ضعيف و تن لاغرش مبين * بحريست كش چنان تو گرانمايه گوهر است
مويش كه همچو نافهءچين بود و پر ز چين * آن ز راه رنج تو بر چهرش اندر است
رويش كه بُد به خوبى چون لالهء فرنگ * از رحمت شبان تو زرد و معصفر است
ناگاه گر به پاى تو خارى خلد به راه * در ديدگان مادرت آن خار نشتر است
فرض است اى پسر به تو احسان مادرت * اندر نبيست اين سخن و از پيمبر است
جز مهربان خداى رحيمت به هر دو كون * مادر ز هركه مىنگرى مهربانتر است
بگذرد
گر از من آن نگار جفاكار بگذرد * آهم ز اوج گنبد دوّار بگذرد
گلهاى بوستان مرادم ، بدل به خار * گردد چو از من آن گل بىخار بگذرد
گر كاروان هند ز زلفش گذر كند * از مشك چين و نافهء تاتار بگذرد
چشمم چو سيب غبغب و پستانش ديد خواست * كز سيب و از ترنج و به و نار بگذرد
صرفنظر ز عشق رخش آرزوست ليك * دل چون ز چين طرّهء طرّار بگذرد
صد شير ، صيد آهوى چشمان مست اوست * بهر شكار چون سوى كهسار بگذرد
بستان و باغ را همه مشكين كند مشام * سرمست چون به جانب گلزار بگذرد
گردد متاع جان و دل ارزان چو او به ناز * بهر فروش عشوه به بازار بگذرد
اى دل عبث مخور غم گيتى كه روزگار * گر سرد و گرم و اندك و بسيار بگذرد
شيرين و شور و تلخ و ترش درگذشتنيست * هم شهد و زهر و هم گل و هم خار بگذرد
بنماى صبر ، پيشه تو در سخت و سست دهر * با صبر هرچه مشكل و دشوار بگذرد
آسان و خوش به دوش بكش بار عمر را * كاين چار روز عمر به ناچار بگذرد
« انصاريا » ! به گاهِ سحر باش منتظر * شايد كه بر تو ، گاه سحر ، يار بگذرد
هجر يار
دلم خون شد ز صبر هجر يار ، اى ناله تأثيرى * شدم مجنون ز عشق آن نگار ، اى عقل تدبيرى
بهسان بسملم اى محتسب ، خواهى اگر در خون * كشى ، از تركش مژگان خونريزش بكش تيرى