مىآشفتم شكر خوابِ رياورزانِ بىغم را * اگر شرم و غرورم رخصت فرياد مىدادند
به تسبيح مَلَك تزوير مىبازند با شيطان * چه مىشد رمز اين صنعت به ما هم ياد مىدادند !
نه اين دونان ، كه مىخواهند دنيا را كنند آباد * بسى نفرين به اين « دنياى بىبنياد » مىدادند ؟
بر اين ويرانسرا مرغ دلم را مىبريدم سر * نشانى گر مرا از يك ده آباد مىدادند
دمادم وصف آزادى به كرنا مىكنند اين قوم * دريغا ! گر كه يكدم فرصتى آزاد مىدادند !
از ابراهيم مىگويند و از بتخانه ، چون ديديم * شقاوت را به صنعت ياد صد شدّاد مىدادند
* *
مرا پيرانهسر مشتاق حلاجى بود « سرنا » * گرم پروانهاى تا مسلخ بغداد مىدادند
غبارى بر دل برنا بود موى سفيد ، اى كاش * كه اين خاكستر بيهوده را بر باد مىدادند
منتهاى آرزو
تمام آرزويم اى دوست ! كنار دوست نشستن بود * ز دوست آنچه شنيدم ليك ، همه نواى گسستن بود
اميد در زدن او را هميشه بود به در گوشم * پيام آمدنى نشنيد ، هميشه نغمهء رفتن بود
هياهويى كه دلم ديشب در اشتياق وصالش داشت * غلط گرفتم از آن به غير ، صدا ، صداى شكستن بود
نشست و رشتهء الفت را سبكسرانه گسست از هم * همانكه پنجهء من عمريش به كار رشتن و بستن بود