تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 32

مساهمون:

ص٣٢
مىآشفتم شكر خوابِ رياورزانِ بىغم را * اگر شرم و غرورم رخصت فرياد مىدادند به تسبيح مَلَك تزوير مىبازند با شيطان * چه مىشد رمز اين صنعت به ما هم ياد مىدادند ! نه اين دونان ، كه مىخواهند دنيا را كنند آباد * بسى نفرين به اين « دنياى بىبنياد » مىدادند ؟ بر اين ويران‌سرا مرغ دلم را مىبريدم سر * نشانى گر مرا از يك ده آباد مىدادند دمادم وصف آزادى به كرنا مىكنند اين قوم * دريغا ! گر كه يك‌دم فرصتى آزاد مىدادند ! از ابراهيم مىگويند و از بتخانه ، چون ديديم * شقاوت را به صنعت ياد صد شدّاد مىدادند
* *
مرا پيرانه‌سر مشتاق حلاجى بود « سرنا » * گرم پروانه‌اى تا مسلخ بغداد مىدادند غبارى بر دل برنا بود موى سفيد ، اى كاش * كه اين خاكستر بيهوده را بر باد مىدادند

منتهاى آرزو

تمام آرزويم اى دوست ! كنار دوست نشستن بود * ز دوست آنچه شنيدم ليك ، همه نواى گسستن بود اميد در زدن او را هميشه بود به در گوشم * پيام آمدنى نشنيد ، هميشه نغمهء رفتن بود هياهويى كه دلم ديشب در اشتياق وصالش داشت * غلط گرفتم از آن به غير ، صدا ، صداى شكستن بود نشست و رشتهء الفت را سبكسرانه گسست از هم * همان‌كه پنجهء من عمريش به كار رشتن و بستن بود