از دو سوى رود
آنسوى دستهامان ، آنسوى خستگى * ما يكديگر را
آواز دادهايم * و ز دو سوى رود جدايى
مرغ لبانمان را پرواز دادهايم * در جادههاى گندم
آن جفت شادپا را مىبينى * كه برگهاى ترد شقايق را
از خواب سرخ رنگ * مثل هزار گله پروانه
بيدار مىكنند ؟ * آن جفت بىخيال !
آن پچپچ نهانى ! آن خندههاى راز ! * بيدارساز وسوسه ! جوشآور نياز !
آن جفت شادپا را مىبينى ؟ * آنسوى چشمهامان ، آنسوى سايهها
ما در طلوع رنگى احساس * ديدار كردهايم
و جادههاى گمشدگى را * بيدار كردهايم
آنسوى لحظهها . . . * اينجا ولى ، هنوز از انبوه وهم خويش
چشم مرا به حيرت مىكاوى * و در كوير دور نگاهم
طرحى بجز گريز نمىيابى .