پرواز كن ، ز شاخهء جان ، چون كبوتران * برهم بكوب صفحهء سنگين بالها
در چشمهسار خاطرهام ، گرد ، ره بشوى * اى شعر ، اى مسافر شهر خيالها
* *
در معبد سكوت من افسانهها بريز * اى شمع نيممردهء لرزان يادها
چون نالهها بپيچ به دهليز ساز من * اى شعر ، اى ترانهء مرموز بادها
* *
اى شعر ، اى نسيم نوازشگر غروب * افشان شو از ديار افقها به دوش من
از پيچوتاب گردنهء رازها بپيچ . . . * تا چون طنين زنگ بيايى به گوش من
چند رباعى « 1 »
اى كاش كه گل هيچ نمىرفت از باغ * خاموش نمىگشت خود اين طرفه چراغ
گل رفت و بهار رفت و در اين شب جور * ماييم و دلى شكفته در آن صد داغ
* * *
اسفند گذشت باز و فروردين رفت * نرگس پژمرد و لاله و نسرين رفت
جز مرگ كه سر كشيد بس ساغر عمر * آب خوشى از گلوى كى پايين رفت ؟
* * *
رفتند رفيقان به سراى دگرى * هريك سوى مرگ از قفاى دگرى
از عدل جز اين چشمه نديديم به عمر : * كس هيچ نمردهست به جاى دگرى
* * *
از عمر نشد روز خوشى فرصت ما * با مرگ نكرد غيرتى همّت ما
« اميد » كه رفت تلخ گفتم با خود * بردار پياله را كه شد نوبت ما
* * *
اى مرغ سحر راز سببساز بگو * از يار سفر كردهء ما راز بگو
گفتى كه رفيق رفته مىآيد باز ؟ * ناز نفست ، باز بگو ، باز بگو !
هامش
( 1 ) - اين رباعيها را در اندوه مرگ مهدى اخوان ثالث سروده است .