در زندگى اگرچه تو را خوار كرده يار * از جان عزيزتر شوى اى خوار ، بعدِ مرگ !
در حيرتى كه دشمن جان تو يار توست ؟ * بگذر ، كه فاش مىشود اسرار ، بعدِ مرگ !
پرسى چرا گلايه ندارم ز جور دوست ؟ * اى دوست ! اين مشاجره بگذار ، بعدِ مرگ
* *
مگذار گل به جاى قدم بر مزار من * روح مرا به خيره ميازار ، بعدِ مرگ
با صد هنر چرا نشدم كامياب از او ؟ * بگذار اين حديث دلآزار بعدِ مرگ
« سرنا » خيال باز و مرنج از غرور او * بر پاى خود فتادهاش انگار ، بعدِ مرگ !
درّ خوشاب
بوى خوش تو سنگ را تُنگِ گلاب مىكند * لعل تو ريگ مرده را درّ خوشاب مىكند
روى تو بر خزان من وصلهء لاله مىزند * برگ دلِ فسرده را باز كتاب مىكند
شامه به ياد زلف تو نامه به باد مىدهد * نامه به شوق كوى تو پا به ركاب مىكند
جادوى سايهزاد تو دست نمىدهد به كس * آب نمىدهد ولى ، مكرِ سراب مىكند
هر نفسى به يك طرف مىدهدم نشان خود * پيشنماز مست ما قبله خراب مىكند
بوالحسن « 1 » از ستوربان سازد و كعبه از بتان * ميكدهء غريب او غوره شراب مىكند
وعدهء پار ، نو كند يار به وعدهء دگر * عهد وفا نكرده را باز حساب مىكند
حال نشد ، بار دگر ! پار نشد ، سال دگر * اين همه خرج ، آخرش خانه خراب مىكند !
نيزهء نوشخند او راست رَوَد تا جگرم * دلبر من چه با نمك ميل كباب مىكند !
پيرى و خون گريستن رسم جديد « سورنا » ست * ريشسفيد را چنين عشق خضاب مىكند
نداى داد
در آن مجلس كه شدّادان نداى داد مىدادند * تبرداران صلاى « هرچه بادا باد ! » مىدادند
نمىكردم نثار هيچ سنگى جز سر خسرو * اگر روزى به دستم تيشهء فرهاد مىدادند
هامش
( 1 ) - ابو الحسن خرقانى ، عارف بزرگ كه خركچى بوده است .