تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
بگذار پس از اين همه كسب شرف و نام * ديوانهء عشق تو و رسواى تو باشم بگذار كه اى كعبهء اميد دل‌وجان * سرگشته و واماندهء صحراى تو باشم بگذار كه چون سبزه زمانى به تمنّا * در سايهء سرو قد و بالاى تو باشم بگذار كه چون « ارفع » دلخسته خدا را * امروز خوش از وعدهء فرداى تو باشم

ز دست ديده و دل . . .

نه هرگز مىروى ما را تو از ياد * نه با يادى دل ما را كنى شاد بسى شبها كه در پاى خيالت * دلم سر از كمال عجز بنهاد ندادت بهره از مهر و محبّت * به تو آن‌كس كه اين لطف و صفا داد بسوزد كاشكى كشت اميدت * كه دادى خرمن عمرم تو بر باد عقيم اى كاش مىشد مادر دهر * كه چون تو فتنه‌اى هرگز نمىزاد بيا كار مرا بنگر كه بىتو * دل از من ، من كنم از دست دل داد
* *
نمىنالم ز تو ، كز ديده و دل * به تاروپود جانم آتش افتاد چه خوش فرمود آن رند قلندر * كه جان و سر فداى گفته‌اش باد « ز دست ديده و دل هر دو فرياد * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد » « بسازم خنجرى نيشش ز پولاد * زنم بر ديده تا دل گردد آزاد » من آن ديوانهء دهرم كه « ارفع » * به مجنون مىدهم درس جنون ياد

حسرت

امشب مه من جاى در آغوش كه دارى ؟ * دستى به نوازش به سر و دوش كه دارى ؟ هر موى من از هجر تو شد خار تحسر * اى خرمن گل جاى در آغوش كه دارى ؟ بىلعل تو ، خوناب جگر قسمت ما شد * تا تو هوس لعل لب نوش كه دارى ؟ خون جوش زند در دل ما ، چون خم صهبا * در حسرت آن لب ، تو به دل جوش كه دارى ؟ شد دامنم از اشگ پر از دانهء گوهر * اى ديده تمنّاى بناگوش كه دارى ؟ با نيم نگه برده‌اى از سر همه را هوش * ديگر سر يغماگرى هوش كه دارى ؟ از سوز سخن بر دل‌وجان مىزنى آتش * « ارفع » هوس غنچهء خاموش كه دارى ؟