بگذار پس از اين همه كسب شرف و نام * ديوانهء عشق تو و رسواى تو باشم
بگذار كه اى كعبهء اميد دلوجان * سرگشته و واماندهء صحراى تو باشم
بگذار كه چون سبزه زمانى به تمنّا * در سايهء سرو قد و بالاى تو باشم
بگذار كه چون « ارفع » دلخسته خدا را * امروز خوش از وعدهء فرداى تو باشم
ز دست ديده و دل . . .
نه هرگز مىروى ما را تو از ياد * نه با يادى دل ما را كنى شاد
بسى شبها كه در پاى خيالت * دلم سر از كمال عجز بنهاد
ندادت بهره از مهر و محبّت * به تو آنكس كه اين لطف و صفا داد
بسوزد كاشكى كشت اميدت * كه دادى خرمن عمرم تو بر باد
عقيم اى كاش مىشد مادر دهر * كه چون تو فتنهاى هرگز نمىزاد
بيا كار مرا بنگر كه بىتو * دل از من ، من كنم از دست دل داد
* *
نمىنالم ز تو ، كز ديده و دل * به تاروپود جانم آتش افتاد
چه خوش فرمود آن رند قلندر * كه جان و سر فداى گفتهاش باد
« ز دست ديده و دل هر دو فرياد * كه هرچه ديده بيند دل كند ياد »
« بسازم خنجرى نيشش ز پولاد * زنم بر ديده تا دل گردد آزاد »
من آن ديوانهء دهرم كه « ارفع » * به مجنون مىدهم درس جنون ياد
حسرت
امشب مه من جاى در آغوش كه دارى ؟ * دستى به نوازش به سر و دوش كه دارى ؟
هر موى من از هجر تو شد خار تحسر * اى خرمن گل جاى در آغوش كه دارى ؟
بىلعل تو ، خوناب جگر قسمت ما شد * تا تو هوس لعل لب نوش كه دارى ؟
خون جوش زند در دل ما ، چون خم صهبا * در حسرت آن لب ، تو به دل جوش كه دارى ؟
شد دامنم از اشگ پر از دانهء گوهر * اى ديده تمنّاى بناگوش كه دارى ؟
با نيم نگه بردهاى از سر همه را هوش * ديگر سر يغماگرى هوش كه دارى ؟
از سوز سخن بر دلوجان مىزنى آتش * « ارفع » هوس غنچهء خاموش كه دارى ؟