جديد ، برخورد مىكنيم كه به صورت اجمال و گذرا به بازگويى آنها مىپردازيم :
* اوضاع سياسى و اجتماعى قرن دوازدهم هجرى
مهمّترين حادثهاى كه در اين قرن ، در ايران اسلامى و شيعى رخ داد ، سقوط حكومت صفوى در سال 1148 ه . ق ، بود . حكومتى كه از نيمهء دوّم قرن هشتم ، در قالب يك ايدئولوژى مذهبى ، از اردبيل آغاز و پذيرفته شده بود . هنگامى كه عثمانيها خود را براساس تشكيلات خلافتى در قرن نهم هجرى مجهّز ساختند ، و پيروان اهل سنّت در آسياى صغير و غرب فرات ، خلافت آنان را پذيرفتند ، آنان تا مرزهاى آذربايجان ، پيشرفت نمودند . صفويان در برابر آنان ، تنها با سلاح تشيّع و ابزار مذهب ايستادگى نمودند . مردم معتقد ، اطراف آنان را گرفتند ، و يك حكومت شيعى تمام عيار ، تأسيس نمودند . اين حكومت از حمله و هجوم تركان عثمانى ، جلوگيرى مىنمود . در اوايل كار ، زمينهء فلسفه ، هنر ، فنون جميله ، فعّاليّتها و نشاطهاى ادبى ، رواج كامل داشت . ولى در قرن يازده هجرى ، پس از تسلّط اخباريان و قشرىگرايان ، حكومت صفوى تحجّر و قشرگرايى را پيش گرفت . مسئولان نيروهاى اجرايى و قضايى را از ميان اخباريان و مهاجران از لبنان و جبل عامل برگزيد . ( آنان كه دور از فلسفه و عرفان و ذوق ادبى و هنرى بودهاند ) از اين تاريخ به بعد است كه حكومت صفوى با فشار آوردن به فلاسفه و عرفاء و اهل عقل و نظر ، در تظاهر به ديانت با حكومت عثمانى به مسابقه مىرود ، بىآنكه از آن تاريخ ، اين مسئله مطرح گردد ، كه عامل روحى و اساسى كه ايرانيان را از قبول خلافت عثمانى بازمىداشت ، عزم و تصميم و ارادهء ملّى آنان بر ادامهء آزادى تعقّل فلسفى و اجتهاد شيعى و حركت اسلامى بود ، نه آنكه تحجّر و تجمّد در اصول قالببندى شده ، و ايستايى و قشرگرايى . در واقع روح حركت ايران اسلامى ، مبنى بر آزادى و حريّت رأى و استوار ساختن پايههاى اجتهاد و تحوّل بود ، نه جمود و خمود و توقّف . آنان مىخواستند از قشرگرايى و تجمّد امثال ابن تيميّه ( م 728 ه . ق ) و ديگران نجات يابند ، نه آنكه خود گرفتار ابن تيميّهها گردند . در روزگارى كه گاهى برخى از علماء به عنوان گريز از لقب « قطب الدّين » به لقب « اخبارى » پناهنده مىگشتند ، و « قطب الدّين » عرفانى را با لقب « بهاء الدّين » مبادله مىنمودند ، تا از مزاحمت مصون بمانند . شايد يكى از عوامل مهمّ سقوط صفوى ، همين مانع بزرگ روحى بود كه مردم را از ايثار و فداكارى نمودن در راه ثبات حكومت به هنگام محاصرهء اصفهان ، و هجوم افاغنه ، كه خود را منتسب به تسنّن مىدانستند ، بازمىداشت .
اين خود صفويان بودند ، كه سرنوشت محتوم خود را با دست خود ، تعيين نمودند ، و با آوردن فشار شديد بر فلاسفه و اهل نظر و تحوّل و با مسلّط ساختن اخباريان بر مؤسّسات قضايى ، اجرايى و فرهنگى ، اين وضع را پيش آوردند ، كه هرگز عقبگشت نداشت . شاه سلطان حسين صفوى ، از ميدانهاى كارزار و صحنههاى سياست ، بهسوى رامشگران داخلى دربار روآورد . فلاسفه و اهل عقل ، امثال صادق اردستانى و ديگران را ، به اتّهام الحاد و بدعتگذار ، از خود راند ، و اين همه مصيبت و بلا را متوجّه كشور ساخت .
روزى امير ويس عليجانى ، به عنوان عرض شكايت افغانيها ، به دربار اصفهان روآورد ، ولى نوميد و مأيوس برگشت . پس از جلوس برادرش عبد العزيز به جاى او ، هرات را فتح نمود . سپس پسرش ، به جاى او نشست و شاه صفوى را تهديد