فطرى و فرط هنرمندى بعلاوهء امور لشكر در كارهاى كشور نيز مبسوط اليد آمد و چون امير نظام داعى حق را لبيك اجابت نمود و از اين سراى فانى درگذشت ( 1257 ) كار نثار در آذربايجان از عزل عمل به خزى و خسار انجاميد به دار الخلافه درآمد و به همراهى حسين خان نظام الدوله كه در اوان حكمران مملكت فارس بود روانهء آن حدود گشت و در مدت 4 سال تمام بنا در اطراف و سواحل و اكناف آن مملكت را به آسودگى و راحت گردش و سياحت نمود و در بدايت اين دولت قوى شوكت به دار الخلافه معاودت نمود ، در آن هنگام كفايت امور خاص و عام به عهدهء تقى خان امير نظام بود و بواسطهء سابقهء خصومتى كه با وى داشت به هيچ كارش نگماشته دستش از كار كوتاه و كارش رفته رفته تباه گشت بهطورىكه نزديك بر آن بود كه سائل به كف و از گرسنگى تلف شود و كارش از فلاكت به هلاكت رسد .
زبان به مدح ميرزا تقى خان اميركبير گشود و چندين قصيده سرود ضمنا التماس رجوع خدمت كرده گفت :
اى سايهء اقبال تو آسايش گيتى * زنهار نجاتم ده از اين ورطهء خونخوار
گر نثر بخواهى منم امروز مسلم * ور نظم ، منم نيز كنون شاعر سحار
ولى فايدهيى نبخشيد و امير هيچگونه اعتنائى به وى نكرد .
پس از عزل اميركبير و روى كار آمدن ميرزا آقا خان نورى ، صدر اعظم جديد ، نثار را به خدمت خواند و به مقامى كه پدرانش را در ديوان سلاطين بود رسانيد » .
نادر ميرزا دربارهء بىمهرى اميركبير نسبت به شاعر مىنويسد : « نثار در فن دبيرى نظير نداشت نخست به خدمت امير بزرگ محمد خان زنگنه امير نظام راه و رسم دبيرى داشت آنجا او را با اتابك اعظم ميرزا تقى خان فراهانى سخنها گذشته كه اين مرد به همه چيز از او دبيرتر بود كجا آگاه بود كه روزى همه ايران به فرمان او خواهد شد » همو در تاريخ وفات « نثار » مىنويسد كه « به سال 1279 از هجرت به همان ناحيهء گرمرود به جهان ديگر برفت » ولى مؤلف مجمع الفصحا وفات او را 1283 قمرى ضبط كرده است .
كوهى كرمانى در مجلهء يادگار مىنويسد سردار كل عزيز خان دبيرى خود را به نثار داد او نيز روزگارى بيكار ماند تا نوبت ديگر سردار كل روى كار آمد دبير را با خود به آذربايجان برد و مخاطب بيان الملكى يافت و رسائل را مىنوشت . . . به علت بجا كه ميرزا قهرمان امين