تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 988

مساهمون:

ص٩٨٨
جلب عطوفت و مرحمت ميرزا تقى خان امير كبير سروده شده است :
خدايگانا بس دردها به دل دارم * ولى نگويم در حضرتت كما هى را ز كوه و دشت چو سيراب مىكنى دد و دام * درون دريا مپسند تشنه ماهى را چنان به ترك من اى مير كامران گفتى * كه سالكان طريق هدى ، مناهى را ولى من از دل‌وجان شايقم به خدمت تو * چنان كه دوزخيان ، رحمت الهى را دريغ و درد كه در حق من پذيرفتى * ز قول مدعيان حرفهاى واهى را اگر هم از من سهوى برفت در خدمت * به شرع و عرف پذيرند عذر ساهى را دل تو عاشق جرم است تا ببخشايد * و گرنه عرضه دهم شرح بىگناهى را به آن بزرگ خدايى كه از تو كرد قوى * بناى دولت و بازوى پادشاهى را به‌جز خيال مديح تو نيست در دل من * حلاوت سخنم بس بود گواهى را مگر نوشته ز روز نخست كلك قضا * به حالت من و زلف بتان سياهى را و گرنه نثر من و نظم من چو حكم امير * گرفته بود به تسخير ماه و ماهى را سروش غيب به گوشم سرود نكتهء خوش * كه بس كن اين همه فرياد و دادخواهى را غلام خاك‌نشينان عشق باش ، نثار * كه سر فرود نيارند تخت شاهى را
در منقبت حضرت ولى عصر عجل اللّه تعالى فرجه گفته است :
اى برده نرگست ز من ناتوان توان * همواره سوده بر قدمت گلرخان رخان سودن به خاكپاى تو اى مه جبين ، جبين * بهتر ز تكيه بر فلك عز و شان ز شان جانى به جسمم از نفس روح‌بخش ، بخش * آبى بر آتشم ز رخ خون فشان فشان زين جور و ظلم شكوه برم پيش آنكه نيست * اندر دو كون ملجا ما عاجزان جز آن مهدى هادى آنكه وجود شريف او * دارد چو روح در تن كون و مكان مكان شاهى كه باد عدلش اگر در چمن وزد * گردد به زير برگ ز وحشت خزان خزان گر در جهان ظهور تو را خصم منكر است * شاهد بس است خاتم پيغمبران بران شاها كنون ز چهره بكش پردهء خفا * بنماى جلوه در نظر شيعيان عيان اهل نفاق ساخته تيغ ستيز تيز * شمشير كينه آخته مريخ‌سان خسان اى حجت خداى بكش تيغ انتقام * از روزگار داد دل دوستان ستان امروز در ظهور تو گر نيست مصلحت * اى در طريق بندگيت خسروان روان