* * *
چو رسى به كوى سلمى زمن اى صبا سلامى * چو تو محرمى ندارم كه فرستمش پيامى
اگرم حيات باشد كه دگر رهش ببينم * چه حديثها به زلفش برم از شكنج دامى
* * *
بس نبودى مگرم دل به شكنج سر زلفت * چشم و ابروى تو با تير و كمان كرده كمينى
خاطر هركه تعلق نپذيرفت به خوبان * بىنصيبى است كه او راست نه دنيا و نه دينى
* * *
از آن چشمان خونخوارت اگر ترسم عجب نبود * كه ترسد هوشيار از مست و از ديوانه دانايى
سواران قوافل را چه غم از ماندگان باشد * مقيمان سواحل را چه بيم از موج دريايى
* * *
چاكهاى دل من عذر مرا خواستهاند * « اشرف » از ناله ملامت نتوان كرد به ناى
( مجمع الفصحا ، ج 2 ، ص 132 - 133 - دانشمندان آذربايجان ، ص 42 - الذريعة ، ج 9 ، ص 77 )
افغان گرمرودى
محمد سليم بيگ يوزباشى از سخنوران اوايل سدهء يازدهم هجرى قمرى گرمرود است .
ديوانى از او نزديك به يكهزار بيت ضمن مجموعهء شماره 1 / 2459 كتابخانهء مركزى دانشگاه تهران هست .
آغاز :
نكرد خار طلب گل ز پاى هستى ما * نديد كعبهء فيضى از خودپرستى ما