تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 864

مساهمون:

ص٨٦٤
اينكه بينم عجبا حال تب است * يا تصاوير هيولاى شب است اخترانند سوى من نگران * بهر جان دادن من منتظران شمع تابوت من مسكين است * اينكه مىبينم يا پروين است از چه آفاق چنين گشته خموش * پاى تا سر شده گويى همه گوش مرگ يك شاعر پندارپرست * مگر اين مايه تماشايى هست نايد اين‌بار ، چه بر ماه افتاد ؟ * راه گم كرده مگر چاه افتاد ؟ وزچه رو مانده عوالم مبهوت * زير و بالا همه در بهت و سكوت ؟ باز اين صحنهء خوناب اندود * باز يك فاجعهء خون‌آلود ! . . . نيست در كون صدائى مطلق * به‌جز از نالهء مرغ يا حق كه فرومىرود اندر جگرم * سخت برنده چو يك نيشترم مىربايد ز من آرام و قرار * خواب از ديده قرار از دل زار برو اى مرغ چنين داد مكن * اين همه بيهده فرياد مكن كه ندارد سر موئى تأثير * مرغ احمق پى كار خود گير . . . كاندرين ساحت گيتى حق نيست * آنچه تو مىطلبى مطلق نيست حق ز ويرانهء ما بيرون است * بلكه در چاه عدم وارون است حق كجا گوش فرادار و ببين * روى گيتى همه آه است و انين آتش قهر برافروخته‌اند * خانمان ضعفا سوخته‌اند آنچه بر تودهء غبرا گذرد * دودش از طارم اعلا گذرد آتش و خون به زمين حكمرواست * قدرت قاهر حق تو كجاست ؟ حق كجا ؟ رو ، در افسانه مزن * آتشم بر دل ديوانه مزن آه اى جلوه‌گه ذات قدم * ساعتى باش كه تا من برسم اى بسا ناله كه آنجا نرسيد * دردى از تو به مداوا نرسيد من كنون مىرسمت خويش به پا * اى معلّا وطن كبر و ريا بس‌كه در دل ز تو آتش دارم * برحذر باش كه آتش‌بارم اگرم پاى به افلاك رسد * ذره‌اى بر تو از اين خاك رسد آتشى در ملكوت افروزم * كه حجابات سراسر سوزم رخنه بر طاق سپهر اندازم * راست بر خالق اعظم تازم