اينكه بينم عجبا حال تب است * يا تصاوير هيولاى شب است
اخترانند سوى من نگران * بهر جان دادن من منتظران
شمع تابوت من مسكين است * اينكه مىبينم يا پروين است
از چه آفاق چنين گشته خموش * پاى تا سر شده گويى همه گوش
مرگ يك شاعر پندارپرست * مگر اين مايه تماشايى هست
نايد اينبار ، چه بر ماه افتاد ؟ * راه گم كرده مگر چاه افتاد ؟
وزچه رو مانده عوالم مبهوت * زير و بالا همه در بهت و سكوت ؟
باز اين صحنهء خوناب اندود * باز يك فاجعهء خونآلود ! . . .
نيست در كون صدائى مطلق * بهجز از نالهء مرغ يا حق
كه فرومىرود اندر جگرم * سخت برنده چو يك نيشترم
مىربايد ز من آرام و قرار * خواب از ديده قرار از دل زار
برو اى مرغ چنين داد مكن * اين همه بيهده فرياد مكن
كه ندارد سر موئى تأثير * مرغ احمق پى كار خود گير . . .
كاندرين ساحت گيتى حق نيست * آنچه تو مىطلبى مطلق نيست
حق ز ويرانهء ما بيرون است * بلكه در چاه عدم وارون است
حق كجا گوش فرادار و ببين * روى گيتى همه آه است و انين
آتش قهر برافروختهاند * خانمان ضعفا سوختهاند
آنچه بر تودهء غبرا گذرد * دودش از طارم اعلا گذرد
آتش و خون به زمين حكمرواست * قدرت قاهر حق تو كجاست ؟
حق كجا ؟ رو ، در افسانه مزن * آتشم بر دل ديوانه مزن
آه اى جلوهگه ذات قدم * ساعتى باش كه تا من برسم
اى بسا ناله كه آنجا نرسيد * دردى از تو به مداوا نرسيد
من كنون مىرسمت خويش به پا * اى معلّا وطن كبر و ريا
بسكه در دل ز تو آتش دارم * برحذر باش كه آتشبارم
اگرم پاى به افلاك رسد * ذرهاى بر تو از اين خاك رسد
آتشى در ملكوت افروزم * كه حجابات سراسر سوزم
رخنه بر طاق سپهر اندازم * راست بر خالق اعظم تازم
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 864
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٨٦٤