تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 865

مساهمون:

ص٨٦٥
بستانم ز كفش لوح و قلم * به سر سرسم او در شكنم چنگ بر پردهء اسرار زنم * تار و پودش درم و باز كنم بنمايم به جهان موجود * كه پس پرده بجز هيچ نبود ! آه ، آتش ز سرم مىخيزد * دوزخى از شررم مىخيزد اين چه عمرى است كه بر من بگذشت * همه با ناله و شيون بگذشت روز و شب سوز دل و خون جگر * گريهء بيهدهء شام و سحر شمع خلوتگه مستان بودم * دمى از گريه نمىآسودم كس دلش بر من بيچاره نسوخت * شعلهء من پر پروانه نسوخت اشك خونين كه ستردى تن من * مىفشردى همه در دامن من طالع سوخته ، گم شو ز برم * بخت آشفته ، برو از نظرم اى هيولاى مطلسم ، خفه شو * تا به قعر درك اسفل رو دست بىمايهء قدرت به ازل * غالبا خواست كند مسئله حل سمّ انياب افاعى جحيم * به‌هم‌آميخته بنا ماء حميم دودهء دود جهنم بسرشت * سرنوشت من آواره نوشت مىغنودم به خفاگاه عدم * فارغ از دغدغهء درد و الم سرم آزاده ز سوداى جنون * دلم آسوده ز غوغاى شئون نه مكدر دلم از بود و نبود * نه لبالب تنم از زهر وجود نه مرا ديده كه عالم ديدى * و اين همه منظرهء غم ديدى نه مرا دل كه بدى غرقه ز خون * و اندر او درد ز اندازه برون بىخبر ز آفت هستى بودم * فارغ از نفس‌پرستى بودم . . ناگهان تاخت قضا بر سر من * شد بهانه پدر و مادر من صورت بوالعجبى ساخت مرا * سخت بر مخمصه انداخت مرا بود من گر ز جهان كم بودى * چه كم از جملهء عالم بودى ؟ ز ازل تا ابد از ملك وجود * چه همىكاست گر اين ذره نبود ؟ خوش‌ترين دم كه در عالم ديدم * به همين بازپسين دم ديدم ز آنكه دارم ز جهان مىگذرم * از سر كون و مكان مىگذرم به حيات آن قدرم زهر در است * كه ممات و سكراتش شكر است
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 865 | عزيز دولت آبادى