بستانم ز كفش لوح و قلم * به سر سرسم او در شكنم
چنگ بر پردهء اسرار زنم * تار و پودش درم و باز كنم
بنمايم به جهان موجود * كه پس پرده بجز هيچ نبود !
آه ، آتش ز سرم مىخيزد * دوزخى از شررم مىخيزد
اين چه عمرى است كه بر من بگذشت * همه با ناله و شيون بگذشت
روز و شب سوز دل و خون جگر * گريهء بيهدهء شام و سحر
شمع خلوتگه مستان بودم * دمى از گريه نمىآسودم
كس دلش بر من بيچاره نسوخت * شعلهء من پر پروانه نسوخت
اشك خونين كه ستردى تن من * مىفشردى همه در دامن من
طالع سوخته ، گم شو ز برم * بخت آشفته ، برو از نظرم
اى هيولاى مطلسم ، خفه شو * تا به قعر درك اسفل رو
دست بىمايهء قدرت به ازل * غالبا خواست كند مسئله حل
سمّ انياب افاعى جحيم * بههمآميخته بنا ماء حميم
دودهء دود جهنم بسرشت * سرنوشت من آواره نوشت
مىغنودم به خفاگاه عدم * فارغ از دغدغهء درد و الم
سرم آزاده ز سوداى جنون * دلم آسوده ز غوغاى شئون
نه مكدر دلم از بود و نبود * نه لبالب تنم از زهر وجود
نه مرا ديده كه عالم ديدى * و اين همه منظرهء غم ديدى
نه مرا دل كه بدى غرقه ز خون * و اندر او درد ز اندازه برون
بىخبر ز آفت هستى بودم * فارغ از نفسپرستى بودم . .
ناگهان تاخت قضا بر سر من * شد بهانه پدر و مادر من
صورت بوالعجبى ساخت مرا * سخت بر مخمصه انداخت مرا
بود من گر ز جهان كم بودى * چه كم از جملهء عالم بودى ؟
ز ازل تا ابد از ملك وجود * چه همىكاست گر اين ذره نبود ؟
خوشترين دم كه در عالم ديدم * به همين بازپسين دم ديدم
ز آنكه دارم ز جهان مىگذرم * از سر كون و مكان مىگذرم
به حيات آن قدرم زهر در است * كه ممات و سكراتش شكر است
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 865
مساهمون: عزيز دولت آبادى
ص٨٦٥