تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
پى نثار قدوم شهِ ربيع به باغ * شكوفه گشت درم‌ريز و باد در يغماست
از غزلهاى اوست :
روان شد محمل جانان و من حيران از آن رفتن * نه بىاو مىتوان بودن ، نه با او مىتوان رفتن گذشت او تند و من بر خاك ره جان مىكنم بىاو * نه صبر اين‌چنين بودن نه تاب آن‌چنان رفتن نديدم روى جانان سير و وقت جان سپردن شد * دريغا كام دل ناديده خواهم از جهان رفتن مكن نسبت به قدّ خوش‌خرام يار ، طوبى را * كجا طوبى تواند همچو آن سرو روان رفتن مگر عزم سفر دارد « نيازى » از سر كويش * كه نتواند ز گلشن بلبل بىخان‌ومان رفتن

رباعى :

اى دوست فلك بر من بىچاره بسى * كرده‌ست ستم كه نيست آگاه كسى كرده‌ست تو را هم‌دم هر خار و خسى * آتش زده بر جان و دلم هر نفسى
( ترجمهء مجالس النفائس ، ص 366 - 369 - دانشمندان آذربايجان ص 266 - 267 )