پى نثار قدوم شهِ ربيع به باغ * شكوفه گشت درمريز و باد در يغماست
از غزلهاى اوست :
روان شد محمل جانان و من حيران از آن رفتن * نه بىاو مىتوان بودن ، نه با او مىتوان رفتن
گذشت او تند و من بر خاك ره جان مىكنم بىاو * نه صبر اينچنين بودن نه تاب آنچنان رفتن
نديدم روى جانان سير و وقت جان سپردن شد * دريغا كام دل ناديده خواهم از جهان رفتن
مكن نسبت به قدّ خوشخرام يار ، طوبى را * كجا طوبى تواند همچو آن سرو روان رفتن
مگر عزم سفر دارد « نيازى » از سر كويش * كه نتواند ز گلشن بلبل بىخانومان رفتن
رباعى :
اى دوست فلك بر من بىچاره بسى * كردهست ستم كه نيست آگاه كسى
كردهست تو را همدم هر خار و خسى * آتش زده بر جان و دلم هر نفسى
( ترجمهء مجالس النفائس ، ص 366 - 369 - دانشمندان آذربايجان ص 266 - 267 )