گل كرد ز نور مصطفى نور على * چون عطر كه از گلاب آيد بيرون
و له مثنوى
جهان چيست ، ويرانهيى سست بن * ز خون عزيزان چمن طرح كن
درين پرخطر گاه ماتمسرا * ازين در درآ و از آن در برآ
ندارد بناى كهن اعتبار * مكن تا توانى در آنجا قرار
مده دل به اين عشوهگر زينهار * باقبال دنيا مكن اعتبار
يكى را نهد خشت در زير سر * گذارد بفرق دگر تاج زر
بهر صبح خورشيد تابان شود * و ليكن بهر شام پنهان شود
اگر ماه هر شام گردد عيان * و ليكن بهر صبح گردد نهان
بود بيستون هر نفس نعرهزن * كه شيرين كجا رفت و كو كوهكن »
« روز روشن ، ص 730 - 731 »
نيز ازوست
عروج منزلت كاملان پريشانيست * كه آبروى گهر در لباس عريانيست
« شمع انجمن ، ص 522 »
خوشگو مىگويد : شاه محمد شفيع وارد تخلص از خويشان سادات نعمة اللهى است . از مدتى در شاهجهانآباد بحويلى بيرم خان پسر نواب روح اللّه خان مىماند ، درزى فقرا بسر مىبرد ، مريدان و مخلصان بسيار دارد ، و شعر بسيار گفته و مىگويد »
« سفينهء خوشگو ، دفتر ثالث ، ص 297 »