وا كردهاند بلهوسان صد كتاب لاف * يك حرف عاشقى چو ز جايى شنودهاند
* * *
ز ابرى كز نمودش بر زمين رحمت فروريزد * چو بر كشت محبت بگذرد ، محنت فروريزد
ز بستانى كه باشد آرزويم ميوهء راحت * ز نخل او بدامان طلب آفت فروريزد
* * *
گر نظر جمعيتى گيرد ، جهان رخسارهايست * زلف پيچاپيچ گردد چون پريشان بنگرى
* * *
سوى يار از ره دل مىروم و مىآيم * قاصد و نامه و پيغام نمىدانم چيست
* * *
به آب ديده بهارم ، ز رنگ چهره خزان * بهار را به خزان آشتى تماشا كن »
« عرفات ، 525 »