فرستادم آن رود كان را ز پيش * بعذر گناه فراوان خويش
مگر اندر آن دم كه حالم تباه * يكى نامه بر كف ز عصيان سياه
به من رحمت آرد خداوند من * بمعصومى آن سه فرزند من
غزل
ديده در راه تو شرمندهء احسانم كرد * كآنچه بگرفت ز دل باز بدامانم كرد
آن غريبم كه مرا بود وطن دامن كوه * ناگهان سيل فنا آمد و ويرانم كرد
آن فقيرم كه مرا بود بتن كسوت روح * ناگهان دست قضا آمد و عريانم كرد
دل و دين برد چو زلف تو بيغما ، گفتم * كه پريشان شود آنكس كه پريشانم كرد
من كه پير فلك از شعبدهام حيران بود * طفلى آخر بيكى شعبده حيرانم كرد
عقل تا بود مرا هم سروسامانى بود * دولت عشق چنين بىسروسامانم كرد
عاقلان را ز ره طعنه درودى گفتم * غيرت عشق ازين گفته پشيمانم كرد
سالها بندگى صاحب ديوان كردم * تاكنون تربيتش صاحب ديوانم كرد
مگذر خاورى از طبع سخندان كه نخست * چاكر درگه شه طبع سخندانم كرد
« مهر خاورى نسخهء مجلس »