ما رند و خراباتى و ديوانه و مستيم * پوشيده چه داريم همينيم كه هستيم
زان باده كه از روز ازل قسمت ما شد * پيداست كه تا شام ابد سرخوش و مستيم
آواز الست آمد و گفتيم بلى را * زان گفته بلاكش همه از عهد الستيم
دوشينه شكستيم بيك توبه دو صد جام * امروز بيك جام دو صد توبه شكستيم
يكباره ز هر سلسله پيوند بريديم * دل تا كه بزنجير سر زلف تو بستيم
بگذشته ز سر پا بره عشق نهاديم * برخاسته از جان بغم يار نشستيم
در دست سررشتهء تجريد گرفتيم * خود سلسلهء عالم تقليد گسستيم
در نقطهء وحدت سر تسليم نهاديم * وز دايرهء كثرت موهوم برستيم
بر ما بحقارت منگر زان كه چو فرصت * در رتبه بلنديم ولى از همه پستيم
( نسبة اين يك غزل بد نبود كه آن هم مرحوم عبرت مؤلف كتاب در هامش نوشته است كه : « اين غزل از مرحوم بيضاى جونقانى است ، از فرصت نيست ، عبرت » .