* * *
نشد ز روز ازل جز غمت حوالهء ما * بود ز خون جگر باده در پيالهء ما
* * *
منزلت در دل و دلبستهء زلف * زلف مشكن كه شكست من و تست
* * *
خامشى شد ترجمان ناله و فرياد من * با نگاه سرمهآلود كه گرديدم دوچار
* * *
مانند شمع تا بسحر در شب فراق * مائيم و سوز ديدهء گريان و آستين
* * *
بيك چشمك زدن گردد چو شمع صبح كارم طى * كه جان در آستين دارم چو اشكى زير مژگانى
* * *
بگشاد از رخ خود آن مه نقاب نيمى * يا از افق نمايان شد آفتاب نيمى
* * *
قدرت كسى كه دارد ، زنجير عشق در پا * از بند هر دوعالم ، آزاد رفته باشد »
( اين ابيات از مجموع 42 بيت گزيده شد )
« تذكرهء گلزار اعظم ، ص 288 - 295 »
واصف مدراسى نيز در معدن الجواهر و حديقة المرام ترجمهء او را بپارسى و تازى