تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
در اوايل حال كه بنده در عين عنفوان جوانى و بدايت زندگانى از صفاهان به شيراز آمدم ( - 988 - 989 ه ) و بمجلس شريف و صحبت لطيف ايشان در رسيدم ، تخمينا از باديهء سنوات پانزده شانزده بيش نپيموده بودم . چون در آن عرصه درآمده بعضى از اشعار خود را بعرض حضرات رسانيدم ، هيچيك را قبول خاطر نيفتاد كه آن درّ از صدف فطرت اين ضعيف باشد . پس مولانا عرفى كه ديوان امير خسرو در دست داشت ، به جهت امتحان مخلص غزلى گشوده طرح فرمود . بعد از تفرقهء آن جمعيت ، مخلص ماندم و مير محمود طرحى مذكور . پس در آن اثنا بتقريبى مير فرمودند كه اگر در غزل طرحى فكرى كنيد تا ما نيز مددى كنيم بهترست . چه ياران مترددند كه اين اشعار كه مىخواندى از تو باشد يا نه ، بنده از آن سخن فىالجمله به خود اميدوار شدم ، و گفتم كه احتياج بمدد كس ندارم ، مگر بهمت و توجه ، و در حضور وى همان‌جا غزل را گفتم و سپرده رفتم . بعد از آن ياران دانستند كه قدرت بر سخن دارم ، و بر سر شاعرى هستم . پس همه روز اشعار بابافغانى طرح مىشد ، و بنده نيز رفاقت مىكردم ، و از خرمن فضل ايشان خوشه مىچيدم . القصه بعد از چهار پنج سال ديگر عرفى ارادهء سفر هند فرمود ، و ميرطرحى جميع ديوان بابا را تتبع كرده ، اشعار خوب گفته و اكثر ياران نيز چيزها گفتند ، و او ديوانى قرار داده بود كه يك غزل از خود و يك غزل از فغانى در آن نوشته بود ، اشعارش قريب به پنج هزار بيت باشد ، و بنده را از اشعار او هيچ بخاطر نمانده ، و مسوده‌يى كه از وى داشتم در ايران از دست رفت ، و وفات وى در شهور سنهء نهصد و نود و شش بود در شيراز ، و او راست :
بخوابگاه عدم گرچه خاك شد محمود * هنوز ديدهء او بر اياز مىگردد
* * *
آنان كه دل بخنجر قاتل نهاده‌اند * بر صد هزار زخم جگر دل نهاده‌اند