خداست شاهد من كز خدا تمنايم * بجز وصال بتان منصبى و جاهى نيست
كلاه كجكلهان مىبرى به كجكلهى * بخيل كجكلهان چون تو كجكلاهى نيست
بحيله چند بقتلم گنه كنى ثابت * جز اينكه دل به تو دادم مرا گناهى نيست
ز جورت اى بت بيداد كيش عاشقكش * به هيچ گوشه نديدم كه دادخواهى نيست
بناز نيم نگاهى كه داشتى ، آن هم * ز بيم غير ، كنون گاه هست و گاهى نيست
دلا منال كه صحراى عشق صحرائيست * كه غير سبزهء حسرت درو گياهى نيست
خداى را ز در خود مران كه در دوجهان * انيس را بجز آن آستان پناهى نيست
غلام مصحفى همدانى در تذكرهء رياض الفصحا ( ص 30 - 31 ) كه مخصوص ريختهگويانست ، تكملهيى بر ترجمهء انيس بدين شرح آورده است : « لاله موهن لعل انيس تخلص كه ذكر ايشان در تذكرهء فارسى ( - عقد ثريا ) در حرف الف گذشت ، قوم كايته متوطن لكهنوست ، استفادهء شعر از ميرزا فاخر مكين كرده ، چون درين روزها حسب اتفاق ملاقاتش بيشتر ميسّر مىشد ، اشعار چند كه ديگر از زبان او هم رسيدند ( كذا ) دگربار هم درين جريده رونق سواد يافتند ، قدما را دوست مىدارد و پيروى آنها مىكند ، مىگويد كه به خدمت شيخ هم رسيدهام « 1 » و نور العين واقف و مير شمس الدّين فقير را مكرر در لكهنو ديدهام ، و با ايشان هم طرح بودهام ، پيش ازين بىتاب تخلص مىكرد ، بقولش اين تخلص عطا كردهء شيخ است ، بعد ترتيب ديوان تذكرهء مسمّى به انيس الاحباء
هامش
( 1 ) - مقصود شيخ محمد على حزين است .