از خدمتش بهرهء شامل ، و پيوسته ارباب مقال را از حضرتش نصيبى كامل حاصل ، فصيحى است بليغ ، و زبانش بدخواهان اين دولت را تندتر از تيغ بىدريغ ، در خدمت والد ماجد كسب هنر و كمال نموده ، و از وسعت مشرب آن مرحوم كئوس زلال پيموده ، بهر نوعى از انواع سخن قادر ، و بهر جنسى از اجناس هنر ماهر ، خاصّه در قصيده و قطعه كه وحيد زمان و يگانهء دورانست ، پيوسته اماجد از صحبتش بهرهياب ، و افكار آبدارش زيور مجامع اولو الالباب ، قصايد شيرين و ابيات رنگين دارند ، آنچه از خامهء ارادت بر صفحهء صداقت در آن آستان بهشت آيت بشرف عرض رسيده درين سفينه ثبت افتاد .
و هى هذه
اى بلند اختر كه بيند رايت اندر خشت خام * آنچه ديدندى جم و اسكندر از مرآت و جام
خرّم آن دولت كه اندر وى تو باشى معتمد * هم بدانش هم به بينش هم بنيرو هم بنام
چرخ از بخت بلندت نيست جز نايب منام * مهر با راى منيرت نيست جز قائممقام
پاى بر منبر گذارد چون خطيب قدر تو * شرم باد آن را كزين نه پله منبر برد نام . . . الخ »
« مدايح المعتمديه تأليف بهار اصفهانى »
آقاى محيط طباطبائى در روزنامهء پيك ايران ( سال 15 ش 1569 مورخ دوشنبهء 16 آذرماه 1343 ) نوشتهاند : « در ماه صفر هزار و دويست و چهل و هشت كه وفاى زوارهيى درگذشت ، و بنا به وصيت خودش در تكيهء ميرزا رفيعاى تخت پولاد اصفهان به خاك سپرده شد ، پسر اكبر و ارشدش ميرزا عبد الواسع كه هنوز متخلص به مشرب بود ، با پدر در اصفهان مىزيست ، چون پدر او در اواخر عمر بواسطهء سبكسرى و برنايى از خود رانده بود ، و در موقع وصيّت ، حق نظارت و وصايت بر برادر كوچك و