تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 740

مساهمون:

ص٧٤٠
عمريست كه هندى دل ما در بر ما نيست * بيچاره كجا رفت و ندانم بچه حالست
* * *
دشتيست محبت كه سرابش همه خونست * خاكش همگى آتش و آبش همه خونست بشكست ز سنگ ستم ساقى بدمست * ميناى دل ما كه شرابش همه خونست اين ديده كه خون ساخت دل من همه آبست * وين دل كه شدم خانه‌خرابش همه خونست
* * *
ربود از دست من جادو فن من سحر كار من * دل من طاقت من اختيار من قرار من مرو از بهر گلگشت چمن ، بنگر رخ خود را * گل من سرو من شمشاد من باغ و بهار من
* * *
رفتى و سوخت دل از داغ جدايى ، بازآ * آتش افتاد بجان بىتو ، كجايى ، بازآ
* * *
فدايت جان من اى قاصد يار * رساندى نامه و جان تازه كردى
* * *
گفتم سويم ببين ، نديد و بگذشت * گفتم دامن مكش ، كشيد و بگذشت چون بستهء زلف خويش دانست مرا * سررشتهء الفتم بريد و بگذشت
« رك : سفينهء هندى ، ص 241 تا 259 »