ترجمهء مؤلف :
« گوهر نامش ميرزا عبد الرزاق شغلش خطابت ، مشربش طبابت ، چندى مفلس و خطيب تخلص داشتى ، چون از خطباى حضرت خاقان صاحبقران شد و تجملى يافت تخلص خود را گوهر مقرر كرد . در شهر كرمان هنگام بيمارى من و غشى با جبهء رنگارنگ و دستارى عجيب و قيافهيى غريب ببالينم آمد . ديده گشادم وى را بر سر خود نشسته ديدم . گفت مرا شناسى ؟ گفتم آرى ، گفت كيستم ؟ گفتم همانا حضرت عزرائيلى كه درين گوشهء كربت و زاويهء غربت و حالت بيمارى و مقام بىيارى بقبض روحم آمدهيى . لختى بخنديد و بصحبت بگذشت ، و همين مايهء آشنايى و مراودت گشت .
طبع متوسطى داشت ، و گاهى نظمى ميراند و بر همگنان مىخواند . سالى چندست كه درگذشته است . اكنون از اشعارش چيزى حاضر نيست ، الّا اين چند بيت كه در جواب قصيدهء مصنوعهء عبد الواسع جبلى و خسرو دهلوى منظوم كرده است :
شد اورنگ حمل تا تكيهگاه خسرو خاور * فلك شد شاد و دهر آباد و خوشدل بحر و خرم بر
ز فيض ابر نوروزى برون آمد بفيروزى * ز گلبن گل ز مينا مى ز دريا در ، ز نى شكر
درين فصل آنكه دارد عقل يكدم برنمىدارد * دل از گلشن سر از سبزه كف از مينا لب از ساغر
سحرگاهان گذر سوى گلستان كردم و ديدم * بتى صيدافكن و سنگين دل و صياد و سيمين بر
قد و زلف و خط خالش شكسته رونق و قيمت * هم از سرو و هم از سنبل هم از مشك و هم از عنبر
سرشك و رنگ و كام و ديدهيى در هجر او دارم * ز خون سرخ و ز تب زرد و ز غم خشك و ز گريه تر