صياد من مرا بقفس ديد مضطرب * امّا ترحمى بگرفتاريم نكرد
خوشتر كه آشيانه بباغ دگر برم * يك گل درين چمن چو هواداريم نكرد
رسواى خلق ساخت مرا عشق دلبرى * كو دل ز من ربوده و دلداريم نكرد
از ديگران چه شكوه كنم در فراق او * همسايه هم عيادت بيماريم نكرد »
« منتخب از رياض الفصحا »
سيد محمد صديق حسن خان تاريخ فوتش را 1240 نوشته است .
رك : شمع انجمن ، ص 416 » .
نسخهيى از ديوان مصحفى با اضافات و اصلاحاتى به خط وى در كتابخانهء رضا واقع در شهر رامپور موجودست كه در مجلهء هندنو شمارهء 374 سال نهم ( ارديبهشت ماه 1338 ) معرفى شده و ابيات ذيل از آنجاست :
تو در خواب گران افتادهيى غافل چه مىدانى * كه شبخيزان راه معرفت بستند محملها
* * *
ملتمسى است بر زبان اين دل مستمند را * اى كه چو باد مىروى ، تند مران سمند را
* * *
رخسار تو در پيش نظر بود و نديدم * سدّ ره نظاره مرا بىبصرى بود
* * *