قلم پرزور ، ليكن چون زند دم * دو انگشت از يد قدرت شده خم
در وقايع حيدرآباد تضمين مصراعهاى نصاب الصبيان از مخترعات اوست ، چنانچه گويد :
إله است و اللّه و رحمن خداى * مگر او كند رحم بر فوج شاه . . .
به همه حال مرد بسيار بقابليّت و فضيلت و جامعيّت بود ، استادان او را باستادى قبول داشتهاند ، امّا عيب هجاگويى كه مخمّر طبعش بود ، كمالات او را خسپوش داشت .
ميرزا بيدل هرگاه نامش بر زبان مىآورد ، بخطاب حاجى هجوى ياد مىفرمودند ، از لطيفههايش آنكه ايامى كه محمد اعظم شاه بعد عالمگير پادشاه در احمدنگر دكن بتخت سلطنت جلوس فرمود ، و تمشيت تمام امور سلطنت بر راى و صوابديد دو كس از قديمان شاهى كه ميرزا سلطان نظر و شيخ سلطان باشند ، قرار گرفت ، هركس كه با اينها راهى پيدا مىكرد ، كامياب مىشد ، و الا روى مقصد نمىديد ، اضافه منصب و جاگير نعمتخان عالى بسعى آن هر دو متصديان كار صورت نپذيرفت ، او پيش نواب عمدة الملك وزير اعظم اسد خان شكوه نموده گفت : اين حبّ السّلاطين تمام سلطنت را بگه زدهاند ، و ديگر وقتى بخانهء يكى از امرازادگان رفت ، او اگرچه تواضعى بميان آورد ، ليكن در مجلس اندكى به طرف عالى پشت كرده ، با كسى حرف زدن گرفت ، نعمتخان بىدماغ شده از نفر خود قلمدان طلبيده و اين رباعى نوشته بر گوشهء مسند گذاشت و گفت من خانه مىروم چيزى نوشتهام خواهيد ديد .
عالى ز غمت اشك نريزد چه كند * وز همچو تو شوخى نگريزد چه كند
پيرست و تو مىكنى كفل جانب او * انصاف بده كه برنخيزد چه كند