باز رقص عجبى در بدنم جان دارد * سر قتلم مگر آن خنجر مژگان دارد
حال اين دل تو چه دانى ز سر زلف بپرس * كه پريشان خبر از حال پريشان دارد
* * *
ترك آن طرهء مشكين بجفا نتوان كرد * رشتهء عمر بافسانه رها نتوان كرد
ضعفم از حد شد و شادم كه برسواييها * چون هلالم دگر انگشتنما نتوان كرد
* * *
شوم گرم فغان از اشكريزيهاى غمخواران * بلى چون آب بر آتشفشانى دود برخيزد
* * *
چو شمع داغ تو آنان كه بر جگر سوزند * هميشه با لب خندان و چشم تر سوزند
مدد كنيم بهم در گداختن من و دل * چو آن دو شمع كه پهلوى يكدگر سوزند
* * *
سوختم ز آتش شوق تو ز پا تا سر خويش * كو نسيمى كه فرستم به تو خاكستر خويش
* * *
دلافسرده را سرگرم گلرخسارهيى دارم * بجاى دل درون سينه آتشپارهيى دارم
* * *