تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
مىداند ، چنان كه از بعضى اشعارش معلومست ، و اخسيكت قصبه‌ايست در حوالى بخارا و خجند ، و اثير در آنجا به خدمت كمال مشغول بوده « 1 » ، تا آنكه روزى جزوى از اوصاف حميدهء او در مجلس پادشاه آن ولايت شرف الملك قلانسى گذشته ، شرف الملك را هوس ديدن اثير شد ، و او را طلبيده وزير خود ساخت ، و در ايام وزارت عاشق حداد پسرى گشت ، و اكثر اوقات با شوكت وزارت بدر دكان مطلوب رفتى ، و بىطاقتى نمودى ، عاقبت الامر پدر آن پسر از بيم رسوايى پسر را برداشته بولايت ديگر فرار نمودند ، و اثير بىتاب شده ترك جاه كرد ، و سر در بيابان آوارگى نهاد ، قضا را جذبهء عشقش عنان گرفته بديار يار كشانيد ، چون آن جوان نظر بر اسير خود كرد ، از روى خشم بانگ زد كه آيا ترا چه مدعاست ؟ اثير گفت : زندگانى من ! تمنايى كه دارم اينست كه در پاى تو افتم و بميرم ، پسر گفت‌بسم اللّه ، چون اثير اجازت يافت ، نقد جان را تسليم نمود . آورده‌اند كه پسر نيز بعد از گريهء بسيار باندك روزگارى بر سر قبر او هلاك شد ، مخفى نماند كه ديوان اثير پنج هزار بيت است ، و منتخب غزليات او اين ابياتست :
در گلشن ايام نسيمى ز وفا نيست * در ديدهء افلاك نشانى ز حيا نيست . . . »
* * *
گره‌گشاى سخن خامهء و بنان منست * خزينه‌دار خرد خاطر روان منست . . . الخ
مجموع ابيات منتخب سى بيت است و عموما از قصائد انتخاب شده است ، با آنكه تصريح كرده كه منتخب غزليات وى است . ديگر : « كمال خجند از صاحب كمالان همت بلندست ، و در فن غزل‌گويى سرآمد روزگار خود بوده ، و در اواخر حال كه زاويه‌نشين فقر و عبادت شده خواجه اثير اخسيكتى كه يكى از شاگردان و معتقدان شيخ كمال بوده « 2 » ، به نسبت خويشى و حقوق استاد -
هامش
( 1 و 2 ) - ظاهرا وى صدر الدّين عبد اللطيف خجندى يا پسرش جمال الدّين را با كمال خجندى اشتباه كرده است .